دِلگویه
این قصه برایم آشناست.. از آن قصه های پر غصه که سر دراز ندارد و زود تمام می شود. یک طرف قصه کسی می ایستد که می خواهد فی الفور به ته اش برسد، می خواهد تمامش کند، فرار کند از وابسته شدن به اجزاء و عناصرش، از خطر کردن، از احتمال پاک باختن... اینجور قصه ها را من اما جور دیگر می پسندم، دوست ندارم ته داشته باشند. قصه هایی از این دست را باید هی رفت و رفت و رفت، جوری که کلاغه هیچوقت به خانه اش نرسد! اینطوری قصه همه اش می شود لذت، می شود شادی، می شود هیجان. لحظه لحظه اش را باید تجربه کرد، باید چشید، باید بویید و آنچنان محکم در آغوش کشید که باهاش یکی شوی. این قصه حسابش با بقیه ی قصه های کوچه و بازاری فرق دارد. از آن قصه ها نیست که یک شب دوام داشته باشد. یک شب بشنوی و خواب بروی و تمام! نه! این قصه را می توانی سال ها و سال ها برای تمام مردم روی زمین تعریف کنی! برای بچه هایت، نوه هایت، نتیجه هایت، نبیره هایت، ندیده هایت؛ می تواند نسل پشت ِ نسل همینطور قل بخورد و قل بخورد و به ته اش نرسد! این قصه، قصه ی بیداریست؛ قصه ی زنده بودن است؛ پر از محبت و دوست داشتن است، پر از خواستن و توانستن، پر از همراه بودن و فهمیده شدن، پر از درک حسی متفاوت، حسی ماندگار و دوست داشتنی. وابستگی در این قصه معنا ندارد که اگر هم داشت خواستنی بود و زندگی بخش، که این قصه، قصه ی یکی شدن است، قصه ی در هم تنیدن، قصه ی شکافتن پیله ی ترس و پروانه شدن، قصه ی اعتماد و اعتقاد و همت! قصه ی توکل و پیش رفتن! قصه ای که اگر زیاد آینده را تویش تجسم کنی باخته ای. پ.ن: این می تواند قصه ی من و تو و تو و.. تو هم و.. همینطور تو و خیلی های دیگر باشد. پ.ن2: این فقط یک تلنگر بود برای حماقتهایمان. وقتی بوی نو زاده ای به مشامت می رسد نفس بکش! عمیق، جوری که پر شدن ِ تک تکِ نایژه هایت را حس کنی... احمق نباش! پ.ن: بوی نوزاد می دهد... - هنوز عادت نکرده ام به مسیر جدید. پریروز با مامان سوار تاکسی بودم، رسیدیم سر خیابان ِ منزل اسبق، زل زده ام توی چشم راننده و گفته ام آقا ممنون پیاده می شیم که مامان سقلمه زده که چی؟؟ بعدم از آقای راننده که نیش ترمز عنایت فرموده بودند عذرخواهی کرده و گفته آخر ِ مسیر و کلی بعدش به ریش ِ نداشته ی من خندیده! - چند روز دیگر وقت رفتن است و من از نگاه کردن بهشان سیر نمی شوم... - با یک چمدان... - سر تا پا شده بود نیاز و سردرگمی... پ.ن: حرف های جدی را باید چشم تو چشم زد. امروز صبح چشم هایم را که باز کردم دلم خواست بنویسم، همینطوری یکهو و بی مقدمه. الان هم نشستم روی تختم و از لای در که باز است دارم مامان و دخی خاله جان را نگاه می کنم. مامان دارد سفره ی صبحانه را دستمال می کشد و دخی خاله روی شکم دراز کشیده و دارد توی گودر می چرخد و هر از چندگاهی مامان را با اسم کوچکش صدا می زند و می گوید: این یکی رو گوش کن خیلی باحاله! بذار اینم برات بخونم خاله جون! مامان هم همینطور که استکان ها را توی سینی می چیند گوش می کند و ته اش لبخند می زند و می گوید: اهوم خیلی قشنگ بود و یهو بلافاصله بعدش می پرسد: مژده، کوکو کدو دوست داری ناهار درست کنم؟ و من پیش خودم فکر میکنم که اصلا گوش می داده یا نه و باز به خودم یادآور می شوم که مغز و ذهن ِ یک زن قابلیت های متحیر کننده ای دارد. این روزها همه اش دارد می گذرد فقط... پ.ن1: سردی ِ دستهایم را... پ.ن2: شرمنده که حال و حوصله ام این روزها توی قوطی است. دوست دارم بنویسم اما نمی آید. امتحانات ِ پایان ِ ترم از اواخر این هفته شروع می شود و بادوم سخت در پوسته ی خودش فرو رفته است! بابت دیرکرد ببخشید و اندکی فرصت به بنده عنایت کنید تا شاخ این امتحانات را شکسته و با قلبی آرام و روحی مطمئن دوباره پا به عرصه ی وبلاگ نویسی بگذارم. فعلا دلگویه یک سه چهار هفته ای تعطیل است! پ.ن: دست به دعا باشید برای بادوم جانتان! رو به رویم نشسته بود و با چشم های قرمز و ملتهب نگاهم می کرد. توی دلش
پر از حرف بود، همه شان را داشت بالا می آورد انگار... دستهایش را گرفته
بودم توی دستم و از پنجره بیرون را نگاه می کردم. هوا آفتابی بود و ساکن.
می گفت: نمی دانم ترسوست یا دارد برای من رول ِ عاشق ِ فداکار و ایثارگر را
بازی می کند!! اصلا نمی دانم دوستم دارد یا نه؟ یعنی خیالات برم داشته؟
پس آنهمه رفتارهای عجیب و غریب... لبهایش هنوز داشتند تکان می
خوردند اما گوش های من دیگر نمی شنیدند انگار. چیزی مغزم را قلقلک می داد؛
تصور کن وقت هایی را که مورمورت می شود، حالا فکر کن همچین چیزی را توی
سرت حس کنی... گفت: با این کارش حس می کنم من را بی شعور و بی عقل فرض
کرده؟ نمی فهمد که من هم به همه چی فکر می کنم... از چه حرف می زد؟
نمی خواستم بفهمم! رویم را برگرداندم سمتش و به چشم های معصوم و نگرانش
خیره شدم، چقدر خوشرنگ بودند. تا به حال اینطوری بهشان دقیق نشده بودم.
نگاهم رفت روی گونه هایش، بینی، لب هایش... خدا هیچ جوری برایش کم نگذاشته
بود. توی دلم خنده ام گرفت، شده بودم شبیه این پسرهای هیز. دلم می خواست
کلی حرف بزنم برایش، اما اینها حرف هایی بودند که به خودم قول داده بودم
همیشه توی دلم نگه شان دارم. قفل کرده بودمشان همانجا و کلیدش را هم قورت
داده بودم. با خودم زمزمه کردم: کاش آدم ها تغییراتشان را به هم گوشزد می
کردند، کاش از روی پیشانیشان میشد افکارشان را خواند، آنوقت چه حرف های
نگفته که به راحتی گفته میشد، چه دروغ ها که دیگر نمی شد گفته شوند... پرسید: چیزی گفتی بادوم؟ نگاهم را از لب
هایش برداشتم، خواستم چیزی بگویم اما... سر تکان دادم و دلسوزانه نگاهش
کردم جوری که فکر کند دارم باهاش هم دردی می کنم، جوری که کمی آرامَش کند.
گفتم غصه نخور، همه چی درست می شود، صبر داشته باش و کلی خزعبلات دیگر از
این دست تحویلش دادم... که اگر کسی روزی تحویل ِ من می دادشان شاید
همانجا جلویش بالا می آوردم... اما خوب این حرف ها انگار روی دل ِ آدمی
اثر می کند گاهی! چجوریش را هنوز خودم هم نفهمیده ام! دستم را محکم
فشار داد و رفت بیرون که به توصیه ی من آبی به صورتش بزند. چشم دوختم
آنطرف ِ پنجره، دستم را زدم زیر چانه ام و با سر ِ انگشت ِ سبابه ام
جلویش را گرفتم... پ.ن ندارد. نزدیک بود مثل ننه سرما، صدای غُلغل ِ سماور برایم لالایی بشود و خوابم
ببرد... چیزی نمانده بود خواب بمانم و عمو نوروز را نبینم و تا سال ِ
دیگر حسرتش به دلم بماند. اما درست سر بزنگاه بیدار شدم. آنقدر که وقت
کردم دست و صورتم را بشویم، به سبزه های هفت سین آب بدهم، چارقد گلگلی ام
را سرم کنم، سرمه ی چشم هایم را هم بکشم و تکیه بدهم به مخدّه. داشتم
قلیانم را چاق می کردم که صدای قدم هایش را که تا پشت در آمد شنیدم. کلون
را تکاند. رفتم جلوی آینه و سر و وضعم را وارسی کردم. تای گوشه ی چارقدم
را مرتب کردم و رفتم سمت ِ در. با خودم گفتم حتما روی هشتی نشسته و دارد
چپقش را چاق می کند. گوشم را چسباندم به در، سکوتش عجیب بود. دلم افتاد پایین. در را باز کردم... پشتش.. پر از بنفشه بود و بس. پ.ن: سال ِ نوتان مبارک رفقا. خب خب کجا بودیم؟ ... آها! فرودگاه. عرضم به حضور انور ِ توی مخاطب که، از فرودگاه که آمدیم بیرون آشنای محترمه که از قضا وسیله ی نقلیه ی شخصی هم داشتند منتظر ما بودند و ما هم چمدان ها را یکی پس از دیگری به هر بدبختی بود چپاندیم توی ماشین و خودمان هم در حالی که نصف صورتمان چسبیده بود به شیشه بالاخره با هر جان کندنی بود توی ماشین جا شدیم! شوخی که نبود نزدیک به 80 کیلو بار بود که مادر مکرمه و ابوی محترم - که من قربانشان بروم الهی و تا عمر دارم چشمم کف ِ پایشان باشد همیشه - داده بودند دستم که برو خوش باش و اینها! تصور کن من ِ 55 کیلویی را با دوتا ساک دستی ِ پر و پیمان و یک کوله و دوتا چمدان بزرگ از این چرخدارها! و من بسیار لاکی بودم که همسر محترم ِ آشنای مکرمه همراهم بود و علاوه بر 30 کیلو بار خودشان، حمل و نقل قسمت زیادی از چمدان های مرا هم تقبل کردند! و همه ی اینها را بذار کنار ِ این موضوع که بیشتر از 30 کیلو بار مجاز نیست! بله! به هر حال! سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت منزل. الان شاید این سئوال در ذهنت ایجاد شده باشد که خب، آمدیم و همه مثل تو اتومبیل شخصی به پستشان نخورد! آنوقت تکلیفشان چیست؟ جانم برایت بگوید که از فرودگاه سه راه داری که خودت را برسانی به کوآلالومپور: راه اول و شاید آسان ترین راه و البته پرهزینه ترین، تاکسی است. سوار که بشوی 45 دقیقه تا1 ساعت بعدش میرسی کوآلالامپور. از در ِ فرودگاه که می آیی بیرون، انواع و اقسام تاکسی در رنگ و مدل های متنوع، متناسب با سلیقه ی شما، صف کشیده اند. نرخ کرایه ها هم بسته به میزان شیکی یا قراضگی ماشین و آفکورس راننده بالا و پایین می شود که البته نوساناتش خیلی زیاد نیست. اما در کل یک چیزی بین 70 تا 80 رینگیت باید برای کرایه تاکسی کنار بگذاری که با احتساب نرخ تبدیل رینگیت به تومان تا همین لحظه، می کند به عبارتی حدود 25 تا 35 هزار تومان.و دیگر اینکه این را هم می دانی که آدم پدر سوخته همه جا پیدا می شود!! آفرین! راه دومش اتوبوس است. از بازرسی آخر که رد شدی و رسیدی به آنجایی که همه دارند مسافرین تازه از راه رسیده شان را ماچ و بغل می کنند و برای هم دست تکان می دهند، تو چمدان هایت را سخت در آغوش می کشی و یک طبقه می روی پایین و همانجا ایستگاه اتوبوس دارد به مقصد کِی اِل سنترال. هر نیم ساعت یکبار اتوبوس می آید و چمدان هایت را که بگذاری توی صندوق و سوار که بشوی حدود 50 دقیقه توی راهی و کرایه اش هم 10 رینگیت ِ ناقابل است. کی ال سنترال هم یک جایی است وسط کوآلالامپور که برای اکثر نقاط شهر اتوبوس و مونوریل و اِل آر تی و قطار سریع السیر و اِکسپِرس و خلاصه از این چیزها دارد. راه سومش از این ترن های مثلا سریع السیر است. 35 رینگیت کرایه، 25 دقیقه توی راه، جابه جا کردن چمدان ها هم با اندکی مشقّت همراه است. مقصد این یکی هم کِی اِل سنترال است و بقیه اش را هم که بلدی. احسنت! توی مسیر همه اش سبزی بود و سبزی. لامصب اینجا پر از دار و درخت است! در انواع و اقسام مختلف! اصلا جنگل را شکافته اند و خانه ساخته اند انگار. القصه... یکی دو تا عوارضی را رد کردیم و رسیدیم منزل ِ آشنایمان که در منطقه ای به اسم سردانگ است و با کی ال حدودا 20 دقیقه فاصله دارد. یک دوشی گرفتم و مثل خرس خوابم برد و بیدار که شدم هوا تاریک شده بود. 23 دسامبر بود و روز تولد مسیح پس (پس را خوب آمدم خدایی) شال و کلاه کردیم و رفتیم کِی اِل. برف شادی بود که ملت به هم می پاشیدند و تا چشم کار می کرد کلاه ِ بابانوئل و شاخ ِ دیو و بادکنک و ... خلاصه شلوغ بازاری بود که آن سرش ناپیدا! جوان ترها در اکیپ های چندتایی گله به گله ایستاده بودند و یا توی سر و کله ی هم می زدند، یا یکهویی شروع می کردند به آواز خواندن، یا به هم برف شادی می پاشیدند و از هم عکس می گرفتند و خلاصه هرکی یک کاری می کرد! اصلا یک وضعی! سن بالاها هم نشسته بودند توی کافه های کنار خیابان و زل زده بودند به جمعیت و هی چشم هاشان برق می زد و هی گوشه ی لبشان می رفت بالا و گاهی هم مات می شدند؛ به جوانی از دست رفته شان فکر می کردند شاید... شب ِ اول سکونتم در مالزی بدین منوال با بیخیالی طی شد و دیدن ِ آنهمه شور و هیجان کمی حواسم را از تنگی نفسی که به گمانم بابت استرس و دلتنگی و کلافگی ام حس می کردم، منحرف کرد. حدود 3 صبح بود که رفتم توی رختخواب و غرق در افکار ِ مشوشم بودم که خوابم برد... پ.ن: آنچه در قسمت ِ بعد خواهید دید! بادوم برای پیدا کردن ِ محل اقامتِ دائم چه گلی به سرش می گیرد! ... چهار شنبه شب بود. چند ساعتی می شد که چشم هام پف کرده بودند و دماغم
علاوه بر قرمز شدن فکر می کنم حدودا دو برابر هم شده بود. وسایلم یک گوشه ی اتاق کز
کرده بودند و خودم یک گوشه ی دیگر. هزار جور فکر توی سرم می چرخید. فقط تا فردا وقت
داشتم...باید چمدان هایم را می بستیم. 2 بعد از ظهر باید از خانه ی عمه حوری حرکت می
کردیم. انگار که تمام تمرکزم را یکجا از دست داده باشم هیچ فکری توی مغزم ثبات نداشت.
راستی راستی داشتم می رفتم، داشتم دل می کندم... یادم نمی آید چطور فردا شد. حواسم که جمع شد دیدم توی فرودگاهم، عمه هام
و دخترخاله هام دورم را گرفته بودند. بابا بزرگ و مامان بزرگ، آنهمه راه از شمال را
با این سن و سال آمده بودند که... فقط فلش
بک های کوتاهی از صحنه های خداحافظی یادم هست. چشم های نگران و خیس ِ عمه هام، زمزمه
های آرام دخترخاله هام موقع بغل کردنم که "گریه نکن دیوونه" ، چهره ی مامان
بزرگ که چقدر خودش را نگه داشت و تا آخرین لحظه اشک هایش نریخت، بغض ِ فروخورده ی مامان،
لرزش آرام شانه های بابا وقتی بغلش کردم، کوچیکه که چشم های نم دارش می خندیدند و وسطی
که در حال ِ گریه کردن ادای یکی از شخصیت های کارتون ِ فمیلی گای را برایم درمی آورد...
همه و همه اش همین ها توی ذهنم مانده. بابت بی خوابی شب قبل توی هواپیما تقریبا همه اش خواب بودم، البته جز
وقت های پذیرایی! حدودا هفت ساعتی را توی آسمان بودیم تا رسیدیم کوآلالامپور.
فرودگاه بزرگ و قشنگی دارد انصافا. پر از مغازه های جورواجور و رنگارنگ و تبلیغات
هوشمندانه و وسوسه کننده. ولی شاید اولین چیزی که نظرت را جلب می کند تیپ و قیافه ی متفاوت آدم هاست. یکی
شلوارک کوتاه پوشیده با تاپ، یکی دیگر تنیک و دامن ِ ماکسی پوشیده با مقنعه ای که
بیشتر به نیم چادر شباهت دارد، آن یکی بلوز آستین بلند پوشیده با شلوار جین و
روسری بلند، بعضی دیگر هم همین تیپ آخر را با بلوز آستین کوتاه زده اند. بینشان یک
عده هم هستند که یک طوری لباس پوشیده اند و به خودشان رسیده اند که انگار مدل ِ
فشِن شو اند! یکی تیره، یکی سفید مثل برف. تنها وجه مشترکشان شاید چشم های بادامی
شان باشد و لبخند روی لبشان که بی منت در اولین برخورد چشمهایشان با چشم های تو
تقدیمت می کنند. در بدو ورود، مهر ویزای سه ماهه ی سفر به مالزی توی پاسپورتت می زنند
و د ِ برو که رفتی دنبال سرنوشتت... پ.ن: تو بی کانتینیود. راستش
را بخواهی همیشه حرف رفتن که می شد یا فکرش که قلقلکم می داد، خودم را
تصور می کردم که توی خیابان های سوئد یا مثلا آلمان یا خلاصه یکی از این
کشورهای اروپایی دارم قدم می زنم و همه چی آرام است و من هم خیلی خوشحالم.
خوب جوانیست و هزار آرزو که عیب نیست! شدنی هم بود. اما... مواد لازم برای تحصیلات عالیه در یوروپ: 1.
یا در دوره ی لیسانس مثل بچه های خوب و منظم و آینده نگر و البته عینکی،
آنقدر خوب درس خوانده ای و خوب نمره آورده ای که اسکالرشیپ می گیری و با
خیال ِ راحت می روی. 2.
در دوره ی لیسانس کم و بیش درس خوانده ای اما نه به اندازه ی کافی ولی...
از وقتی که خودت را شناختی با عرضه بازی درآورده ای و رفتی سر ِ کار و پول و
پله ای به هم زده ای و یک مقدار ِ نه چندان کمی هم بابا جان می گذارد رویش
و از آنجا که عاشق ِ ادامه ی تحصیلی هرچه داری و گرفته ای می ریزی روی
دایره و دل می زنی به دریا و می روی. 1 3.
نه کار کرده ای، نه درس خوانده ای اما درس خوان ها و درس خواندن و اصولا
هرچیزی که مربوط به درس است را دوست داری و از دار ِ دنیا فقط یک بابا داری
که خدا رو شکر پول هم دارد و آها! یک دل هم داری که اسمش دل ِ خرج کردن
است و آنقدر گنده است که حاضر است سالی تقریبا بیست سی میلیون بدهد پای
زندگی در یوروپ. پس پول ِ قلمبه ی باباجان را می چپانی تویش و د ِ برو که
رفتی! و
خوب مشخصا اگر هیچکدام از اینها را نداری یا داری اما مثل من از همه مهمترشان که
همان دل ِ مذکور است را نداری، می توانم بهت اطمینان بدهم که ادامه ی تحصیل
در کشورهای هم قاره مثل ِمالزی شاید برای شخص ِ من بهترین انتخاب بوده باشد. چه از نظر
اقتصادی، چه از نظر روحی-روانی، چه از نظر سطح علمی و غیره و ذالک. شک داری؟ خوب حق داری... من
هم شک داشتم. حالا برایت می گویم، شاید شک ِ تو هم برطرف شد. امشب که نه
شاید فردا شب... 1. این مورد را زیاد جدی نگیرید. پ.ن1: این چیزهایی که می نویسم مختص تحصیلات ِ عالیه در دوره ی فوق ِ لیسانس است ها. آن هم از دید ِ من. بعدا نگی نگفتی! پ.ن2:
وقتم کم است و کار و بار زیاد، این است که مجبورم منقطع بنویسم. اگر
اینطوری حال نمی کنی بگو. اگر بخواهی مطوّل می نویسم اما دیر به دیر تر. پ.ن3: شیشه ی عمر دیو شکستنیست... فکر که می کنم می بینم اینطور نبود که ناگهانی تصمیم به رفتن بگیرم، یعنی خوب از خیلی وقت پیش ها فکرش توی مغزم وول می خورد اما نمی دانم چرا هیچوقت برایم آنقدرها جدی نبود. این شد که وقتی دیدم باید بروم کمی جا ماندم... بله درست خواندی، جا ماندم. به عبارت دیگر یک جورهایی قلبم از پاهایم جا ماند، عقب افتاد، نفس کم آورد! سر ِ دوراهی ایستاد. من هم که دیدم اینجوری شده امدادی اش کردم. چوب را دادم دست ِ مغزم و گفتم تو بُدو و خوب الان دیگر چند وقتی می شود که مغزم رسیده به پاهام. قلبم را هم گذاشتم برای خودش بتپد. قلب است دیگر، مغز که نیست که بشود راحت به راهش آورد. در بیشتر موارد کار ِ خودش را می کند. گفتم بگذار همان وَری که خودش می خواهد برود. او هم از آن یکی راه رفت. کاری به کارش ندارم این روزها. باید استراحت کند، قوی شود برای ادامه ی مسیری که انتخاب کرده. آنچه که گفتم بهانه ای شد برای اینکه تصمیم بگیرم هر از چندگاهی اگر فرصتی دست داد چیزی بنویسم از آنچه که در این سرزمین بر من می گذرد. بنویسم برای تویی که شاید مثل چندوقت پیش های من سردرگمی. برای تویی که شاید دقیقا نمی دانی چه می خواهی و کجای این دنیا باید بایستی. بنویسم از ملایمات و ناملایماتش، از منافع و مضرراتش، از مردمانش، از آب و هوایش، از در و دیوارش حتی! هرچه، از هرچه که چشمم می بیند، گوشم می شنود و روحم لمس می کند در این خاک، برایت می نویسم تا اگر روزی خوشت آمد و خواستی، یا حتی ناخواسته سنگ قلاب ِ روزگار پرتت کرد اینجا، غافلگیر نشوی. حداقل بدانی کجای کاری و چه چیزهایی انتظارت را می کشند. بدانی کجاهای این راه باید پوتین هایت را بپوشی و کجاها را می توانی پا برهنه بروی... خلاصه که اینجوری هاست... من به زودی می نویسم. تو هم اگر خواستی بخوان. پ.ن: ... برای پروانه هایی که توی دلم پر می زنند تور سراغ نداری؟ پ.ن2: همینجوری الکی. خدا جان شکرت... ممنون که با من بوده ای و هستی عزیزم. خب، از شب ها و روزهای مشوشم تنها تو خبر داشتی. از هرآنچه که پشت سر گذاشتم و آن هایی که پیش ِ رو دارم، از ترس هایم، نگرانی هایم، دلواپسی هایم، از نا امیدی ها و آرزوهایم... معبود دوست داشتنی ِ من، می دانی که زاد روزم بهانه ای شد برای نوشتن این خط ها. تفاوت ِ آنچه که توهّمش دلم را به تشویش می انداخت و آنچه که واقعیت پیدا کرد، علتی شد که به فکر قدردانی بیافتم. خوب می دانم که همیشه همینطور بوده ام، قدرناشناس و سر به هوا. خب کمی هم به من حق بده، انسانم و به حکم ِ انسان بودنم ریشه در خاک ِ نسیان دارم... این ها را بارها برایت گفته ام که هرچند بار هم که بگویم کم است، اما اینجا نوشتم که یادم بماند... یادم بماند که تو بیشتر از من به فکر ِ منی خدا جانم. پ.ن: مرغ و خروس و اردک، تولدم مبارک! اگه
قرار بود ماهی از سال باشم فکر کنم... ممممممم... آره، می شدم خرداد. اول ِ
گیلاس، هلو، آلوچه سبز، زردآلو! اگه یک روز از هفته بودم می شدم جمعه، اما نه هر
جمعه ای! جمعه های خونه ی آقاجون اینا... اگه یه عدد بودم 9 می شدم، شایدم 27 یا حتی 16. اگه یه جهت بودم... مممممم... نه شرقی! نه غربی!
جنوبی می شدم. آخه آفتابش خوبه! اگه همراه بودم چیز ِ خاصی نمی شدم. یعنی چی
اصلا اگه همراه بودم؟ اگه نوشیدنی بودم شربت آبلیموی ِ یخ ِ تگری می
شدم تو ظهر ِ تابستون! واااای، جیگرم حال اومد! اگه گناه بودم... خوب چه سئوال ِ سختیه این!
مممممم... خدایی نمی دونم چی می شدم! من قابلیت گناه شدنم بالاست!! اگه درخت بودم صد در صد یا صنوبر می شدم یا بید! اگه میوه بودم، کلا میوه های تابستونی می شدم و
گاهی هم سیب! اگه گل بودم مریم می شدم، خوشتیپ و خوشبو. شایدم
گل ِ شب بو می شدم، از همونا که تو حیاط آقاجون اینا بود. اگه آب و هوا بودم، بارونی می شدم، گاهی هم
برفی. بعضی وقت ها هم می شدم هوای صبح های زود ِ منطقه های ییلاقی. اگه رنگ بودم سفید می شدم و قرمز. سبز ِ شالیزار
هم شاید می شدم بعضی وقتا! اگه پرنده بودم عقاب می شدم، تیز پرواز و دقیق.
یه جاهایی هم دوست دارم مرغ مگس خوار باشم. اگه صدا بودم... همین صدای خودم می شدم. اگه فعل بودم می شدم "بگو". اگه ساز بودم، قانون می شدم. دف و تنبک هم می شدم
و گاهی سنتور و در مواقعی خاص کمانچه. اگه کتاب بودم می شدم " خواهر بزرگ من
برژیت ". اگه شعر بودم، می شدم یکی از شعرای یغما گلرویی،
مممممم... فکر کنم لاله زار یا کوچه ملی. اگه طبیعت بودم دریا می شدم، گاهی آروم، گاهی
متلاطم. اگر حس بودم، سرمستی می شدم. اما اگه بادوم نبودم هیچکدومه اینا نمی شدم! :D پ.ن: وید اسپشیال تنکس تو نارنج هوووممممم.... اینجا جاییست که زندگی جدیدم را شروع کرده ام انگار... خُب در واقع این دقیقا خودش نیست، این ویوی ِ بالکنش است. صبح آفتاب است، گرم و لذت بخش. کوله ام را می اندازم روی دوشم، کلاهم را می گذارم سرم، عینک آفتابی ِ ری بن ِ بابا را که دم ِ رفتنی تصاحب کرده ام می زنم، دکمه ی پِلِی را فشار می دهم راه می افتم سمت ایستگاه. اتوبوس ِ ۶۳۲ بعد از ۱۰ دقیقه می آید، لبخندی بین ِ من و راننده که به نظر می آید هندی باشد رد و بدل می شود و سوار می شوم. دم ِ دپارتمان ِ دانشجویان ِ بین الملل پیاده می شوم. آسمان کمی لک و لوک شده. می روم تو و ۴۵ دقیقه ای طول می کشد که کارهایم را راست و ریس کنم. میزنم بیرون که توی دانشگاه قدم بزنم... یهو آسمان می گوید گروووووووممممبببب!!! همه شروع می کنند به دویدن و من که با چشم های گشاد به بچه های رنگ و وارنگی که غش غش می خندند و می دوند نگاه می کنم و خوش خوشان برای خودم قدم می زنم... ... باران که تمام می شود راه می افتم به سمت خانه، سر ِ راه یک جای شامپو و لیف برای حمام، یک بسته ابرو اسکاچ، یک ظرف ِ شکر، دو تا کاسه و یک نمکدان می خرم... نزدیکای درب ِ ورودی مجتمع که میرسم هایده توی گوشم می گوید: هرجا که یه سایبونه واسمون، باز به یاد ِ خونمون، اسمشُ خونه بذار... کلید می اندازم و می روم تو. پ.ن۱: من این پست را ساعت ِ ۱۲:۵۳ دقیقه ی ظهر گذاشته ام ها. اختلاف ِ ساعت را خودت حساب کن رفیق. پ.ن۲: دلیلش این است که خطر ِ حضورم رفع شده، نه؟ وارد اتاق دکتر که شدم هنوز از نوبت ِ قبلی نشسته بود تو اتاق. نشستم رو صندلی بغل دستی تا کارش تموم بشه. بیشتر از چهل و سه چهار سال نداشت. نگرانی تو چهره اش موج میزد و چشمای ملتهبش خیره مونده بود رو لبای دکتر. دکتر برگه های آزمایشش رو گرفته بود دستش و تند تند توضیح میداد: خوب اینکه خوبه، اینم که خوبه، یه کم کلسترولت رفته بالا که واست قرص می نویسم و... ظاهرا همه چی خوب بود اما من تو چهره ی اون زن هیچ تغییری نمی دیدم! انگار منتظر شنیدن جمله ی خاصی بود اما دل ِ پرسیدن هم نداشت... یهو مثه اینکه طاقتش تموم شده باشه و حرف از گلوش پریده باشه بیرون گفت: خانوم دکتر ببخشید... .. نتیجه ی تست ِ ... سرطان ِ... دیگه جون نداشت که ادامه بده! به چشماش نگاه می کردم که خیس شده بود و شفاف! داشت دِغ می کرد انگار! برگشتم سمت ِ دکتر، قلبم تند تند میزد! پیش خودم فکر کردم که من ِ ناظر که اینطور هول کردم اون بیچاره الان چه حالیه؟! د ِ جون بکَّن! بگو دیگه!!! .... ... خوبه! مشکلی نداری، سال ِ دیگه دوباره باید بیای که تست رو تکرار کنیم! ... .. ... هوووووووفففففف!! دستش ُ گذاشت رو قفسه ی سینه اش، درست زیر گلوش.. پلک ِ پایینش پر از اشک شده بود، بی مقدمه روش ُ کرد سمت ِ من و درحالی که لبخند میزد گفت: خدا رو شکر، یهو یه ترسی افتاده بود به جونم خانوم، دلم یه جوری شده بود...! و تا آخر که خدافظی کنه همینطور الکی به در و دیوار لبخند میزد... با خودم گفتم یعنی مادر ِ چند تا بچه اس...؟! پ.ن: عاشورای امسال حرف های زیادی برای گفتن دارد... شجاع بود و دوستداشتنی، مهربان و محکم، به معنای واقعی ایده آل! بعد از او دیگر عاشق نشدم، یعنی دیگر یادم نمی آید که عاشق ِ کسی شده باشم. پ.ن: باور کن! ظهر یک روز زمستان است، آسمان خاکستریست... لبه ی پنجره را برف پوشانده. قدّم کوتاه است، دست هایم را که بالای سرم صاف می کنم می توانم لبه ی طاقچه را بگیرم اما فقط دو بند از انگشتانم روی سطحش قرار می گیرند. ساعت دیواری عظیم الجثه ی آقاجون شروع به زنگ زدن می کند! دانگ دانگ دانگ دانگ/ دینگ دانگ دانگ دانگ/ دینگ دونگ دانگ دانگ/ دانگ دونگ دانگ دانگ/ داااانننننگ... دااانننننگ... دااانننننگ... و دوازدهمین داااننننگ را هم می نوازد. وقتم کم است! الان می آیند! می دوم توی هال، صندلی تاشوی قدیمی را که از وقتی یادم می آید توی هال بوده و آقاجون رویش نماز می خوانده بلند می کنم و با جان کندن و هِن هِن کنان می برم می گذارمش زیر پنجره! میروم بالایش و جست می زنم روی طاقچه. دستگیره را می چرخانم و پنجره باز می شود. خنکای مطبوع باد زمستانی ناگهان می پیچد لای موهایم و از آستین هایم میرود تو و تنم را قلقلک می دهد! از سرمایش مور مور ِ لذت بخشی را روی پوستم حس می کنم! صدای مامان می آید: باااادووووووووم!! - بله مامانی - باز رفتی دم ِ پنجره؟؟؟! - ننننننههههه! - سرما می خوری بچه! حداقل اون بلوزت رو بکش پایین! - بااشه! من که دم ِ پنجره نیستم! - بیام اونجا؟؟! بلوزتو بکن تو شلوارت!! - باشه! عمرا بلوزم را توی شلوارم نمی کنم! پیچیدن ِ باد توی نافم یکی از لذت های زندگی است که هیچوقت از دستش نمی دهم. دستهایم را می گیرم به نرده های جلوی پنجره و آرام می نشینم. پاهایم را از لای نرده ها آویزان می کنم بیرون پنجره. چشم می دوزم به ته ِ کوچه. پیش خودم فکر می کنم اگر خدای نکرده پنجره ی خانه ی آقاجون اینها توی این کوچه باز نمی شد من چه کار باید می کردم! دارم با برف های لبه ی پنجره بازی می کنم که زنگ می خورد. دییییرریییینگ... دییییدیییررری دییییریییییننننگ! صدای همهمه می آید! دلم قیلی ویلی می رود! می دوند توی کوچه! همه یکرنگ! جیغ و ویغ امانشان نمی دهد! توی سر هم میزنند! زیرگوشی با هم حرف می زنند و بعدش بلند بلند می خندند! همدیگر را هل می دهند، مسابقه ی دو می گذارند تا سر ِ کوچه و همینکه یکی جلو می افتد دست می اندازند و دسته ی کوله اش را می گیرند و می کشندش عقب! پاهایم را از هیجان تند تند تکان می دهم! چندتایشان در حال دویدن انگشت های پایم را می گیرند و آرام می کشند. می خواهم بپرم توی کوچه! اه! نرده های لعنتی! دو سه نفر دارند آرام آرام از ته کوچه می آیند که بزرگتر از بقیه شان به نظر می رسند. یکیشان دست می کند توی کیفش، یک آب نبات دسته دار درمی آورد و می دهد دستم و لبخند می زند. مثلا ادای خجالت کشیدن درمی آورم و آبنبات را می گیرم. - اللللهههییی! ببین چقد نازه! - انگشتای پاش چه کوچولوان! - مامانت کجاست؟ برو تو سرما می خوری. انگار که این جمله ی آخر را نشنیده باشم رویم را برمی گردانم و مشغول باز کردن آبنبات می شوم! آنها هم ریز ریز می خندند و می روند. - باااااددوووووووم! پنجره رو ببند بیا تو بچه سِرتق! یه کاری نکن خودم بیام اونجاهااا !! تندی بلند می شوم و پنجره را چفت می کنم و می پرم پایین. می دوم توی هال و جلوی تلویزیون دراز می کشم. صدای قدم های مامان می آید... - چرا حرف گوش نمی دی تو؟؟! - من داشتم تلویزیون نگاه می کردم مامانی. دم پنجره نبودم که! نگاهی به صندلی که هنوز زیر طاقچه است می اندازد و چشم هایش را تنگ می کند! شستم تیر می خورد! وای! سریع خودم را جمع و جور می کنم و در حالی که دارم بلوزم را فرو می کنم توی شلوارم می گویم: من نمی دونم کی اونو گذاشته اونجا!!! پ.ن1: یادم می آید یکبار توی رویا، تنهای تنها رفتم تا نوک قله ی قاف و برگشتم. پ.ن2: سر کوچه ملی یه مَرده یه مرد/ که سی سال ِ پیش ساعتش یخ زده/ نمی دونه دنیا چه رنگی شده/ نمی دونه کی رفته کی اومده... پ.ن3: تموم حس تاریخ ُ توی برق ِ چشات داری/ شبیه دخترک های رو قلیونای قاجاری... پ.ن4: مشتاق ِ دریای خزر یا که کانال سوئزی؟/ آبادان ُ دوست داری یا جاکارتای اندونزی؟/ مو خودُمو می رسونُم/ فقط به مو بگو بیا/ تو صحرای آریزونا یا آبشار ویکتوریا!/ پ.ن5: باید برود، هرچه شود گو بشو و باش/ بگذار که این جاده خطر داشته باشد... پ.ن6: کوه است دل ِ مرد ولی کوه نه هر کوه/ آن کوه که آتش به جگر داشته باشد... پ.ن7: چقد رو به رو رو می دیده مبادا یه گربه تلف شه/ چقد غصه داشته که تو پمپ بنزین گرفتار صف شه/ واسه هم مدل هاش چه بوقای کش دار که تو سینه داشته/ از این پاسبونا و برگ جریمه چقد کینه داشته.../ یه پیکان قراضس ولی توی رویاش هنوزم جوونه/ خیالش می تونه بازم توی جاده یه کله برونه... پ.ن ویژه: اشعار فوق مربوط به آلبوم "ساعت 25 شب" رضا یزدانی می باشد.
این قصه را من و تو شاید نفهمیده ایم هنوز اما آنها که انتهای پروازشان شمع بود گفته اند که این، داستان ِ دل به دریا زدن است برای یکی شدن با رنگ ِ روح ِ زندگی...


- دیشب رفتم یک سری به گردو زدم و برگشتم. حالش خوب بود، مثل همیشه ایستاده بود و برگهایش را تکان میداد. مرا ندید، نخواستم که ببیندم، چندتا از برگهایش دلتنگی شده بودند. دلتنگی یک رنگی است که فقط من و گردو می دانیم چه رنگیست، مثل یک جور رمز است بین ِ ما.

پ.ن: فعلا همینقدر توی مغزم داشتم برای نوشتن

و اگر دخی خاله نبود شاید گوشه ی دیوار روی تختم کز می کردم!
.
.
.
.
.

گل ِ سرخ و سفید و ارغوانی
فراموشم نکن تا می توانی





...

به فاصله ی سه دقیقه از گرومب ِ مذکور رگباری شروع می شود که آن سرش ناپیدا! از همین کج باران های خودمان اما به مراتب کج تر و شدیدتر، به طوری که می تواند در عرض ِ پنج دقیقه تا فیها خالدونت را خیس کند. تازه یادم می افتد که چترم را توی اتاقم جا گذاشته ام و....... من هم شروع می کنم به دویدن و بی خودی خنده ام می گیرد! زودی یک پناه گاه پیدا می کنم و می نشینم روی نیمکت تا باران تمام شود. مثل ِ آسمان لک و لوک شده ام حالا! لک و لوک که چه عرض کنم...!! دوربینم را درمی آورم و چند تا عکس و یه کم فیلم می گیرم. نیم ساعتی چشم هایم را پر می کنم از سبزی درختان اطرافم که از پشت قطرات باران کمی محو تر و مه آلود به نظر می رسند. خنکای هوا قلقلکم می دهد و من دلم کمی میگیرد.


روزها با شتاب سپری می شوند و من در هوا معلق ام انگار. نمی دانم زیر ِ پاهایم فنر چسبانده اند یا زمین به طرز عجیبی الاستیک شده است؟! هرچه که هست، پایم که می خورد به زمین دوباره می روم هوا و نمی دانم تا کجا می روم!
این روزها برقراری ارتباط با آدم های اطرافم مرا که همیشه با آنها شاد بودم پریشان می کند! می ترسم یک نگاه، یک لبخند، یک سلام یا خداحافظ ِ ساده سرازیر کند اشکهایم را. از چند روز پیش که آمدند و جا خوش کردند اینجا لبه ی پلک هایم، همه اش سعی می کنم باز نگهشان دارم. پلک نمی زنم که مبادا بچکند! دیوانه شده ام رسما!!
روی مبل دراز کشیده بودم و بابا هم کنارم نشسته بود که مامان مثل همیشه با سینی چایی وارد شد. خیلی ساده گفت بادوم بیا چایی بخور... حرف از دهانش درنیامده بود که پقی زدم زیر گریه! همه هاج و واج ِ من بودند و من که فقط صدای فین فین و هق هق ازم درمی آمد. نشستم و استکان چایی را که جلوی چشمانم کج و معوج و تار می شد گرفتم دستم. یک قلوپ ریختم توی حلقم اما لامصب مگر پایین می رفت؟! گیر کرده بود همانجا! تلخ ترین و دردناک ترین چایی عمرم بود انگار!
کارها راست و ریست است اما آشوبی که درونم را به هم می پیچاند آرام نمی گیرد. غل غل غغل ...غل غللغل غل ..غل می جوشد این دل ِ وامانده... برای کم کردن شعله اش به بازوی بابا پناه بردم، دست هایم را حلقه کردم دور بازویش و محکم چسباندمش به خودم، نشد! سرم را گذاشتم روی زانوی مامان، حواسش به تلویزیون بود، دستش را گذاشت روی شانه ام... قطره اشکی از گوشه ی چشمم حرکت کرد، از روی غوز ِ دماغم گذشت، چکید روی لُپ ِ آن طرفی، افتاد روی زانوی مامان و نفوذ کرد توی پارچه و هی بیشتر نفوذ کرد و د ایره اش هی بزرگ و بزرگتر شد و من که گرمای بدن ِ مامان را در آن لحظه حاضر نبودم با هیچ چیز عوض کنم گذاشتم بعدی هم بچکد و چشم هایم خیره ماند روی استکان چایی نیم خورده ی بابا...
هی به خودم فحش می دهم که نونُر، لوس، بی ظرفیت، بچه!! فایده ندارد! خجالت بکش، یک چهارم ِ قرن عمر کرده ای! بادوم هم انقدر مسخره و بی خاصیت! نخیر! نمی شود! افاقه نمی کند! اصلا خانوم یا آقایی که شما باشی! بله، همین تو که داری می خوانیَم. تو که روزها، ماه ها یا شاید سال هاست که نوشته هایم را دنبال می کنی و نظری از روی مهربانی، لطافت، عصبانیت، خشونت یا شوخ طبعی برایم می گذاری یا تویی که می خوانی و خاموش می روی! بله تو! اصلا بیا بهم تَشر برو و بزن زیر گوشم اما حاضرم باهات شرط ببندم که باز هم اثری ندارد!
.... ... ... !! ...!!! ..... وااااااااااای! تولدم!!!! الان که داشتم می نوشتم یهو یادم افتاد!! امسال تولدم توی غربت است!!! ننننننههههههه!!! مغزم که گفتم لعنتی شده یعنی همین هاااااااااا !!! اصلا بیایید و یک کاری بکنید! بیایید همه با هم جمع کنید و به خاطر گل ِ روی بادوم دو سالی بیایید آنجا با او زندگی کنید! ها؟! نظر مثبتتان چیست؟! می رویم خوش می گذرانیم و می میریم از خوشی! دو سال که بیشتر نیست! تازه می توانیم هر شش ماه یکبار یک سری هم برگردیم! ها؟! چطور است؟! ها؟! .... می خندی؟! ... اصلا ولش کن!
.
.
.
اشرف، گاهی فکر می کنم اگر با تو صمیمی نمی شدم چه می شد؟؟! خنده ها، گریه ها، شیطنت ها و بازی هایمان را با هیچ چیز عوض نمی کنم. تو و نگرانی هایت، تو و شیطنت هایت، تو و احساسات ِ پاکت را دوست دارم رفیق!
نارنج، تو که خود ِ منی، به تو چه بگویم که هر چه گفتنی بود گفته ام و هرچه ناگفتنی بود را لابد خودت در نگاهم خوانده ای.
فاطمه، در کنار تو نگاه های متفاوتی را تجربه کردم. این به فکر بودن هایت را، این تپیدن های مدام ِ قلبت را تحسین می کنم و دوستت دارم.
الگا، بیتی از یکی از آوازهای نامجو بود گویا که ما را به هم وصل کرد. خواندن نوشته های بی باک و غریبت یکی از لذت های زندگیم بود. گاه و بی گاه حرف هایت نهیبی می زد به قسمت هایی از مغزم که خاک گرفته بود. از تو صراحت و شجاعت در کلام را یاد گرفتم. تو را و چشم های وحشیت را، تو را و لهجه ی دلنشینت را، تو را و نگرانی هایت را، تو را همانطور که هستی دوست دارم بانو.
قدبلند، اولین نوشته ای که از تو خواندم توصیفی بود از دانشگاه و روابط دوستانه و آنقدر ملموس و آشنا بود که حس کردم خودم آن را نوشته ام و بعدها این را در دیگر نوشته هایت هم حس کردم. تو را و آن قامت ِ کشیده ات را دوست دارم.
آفو، یادت که هست؟ آشناییمان از مشاعره ای ساده شروع شد و پیوست به دنیایی از حرف ها، علایق و درد های مشترک. در میان ِ سطرهایت چیزهای زیادی یاد گرفتم... ممنونم و دوستت دارم.
آزاده، شباهت های زیادی بین احساسات من و تو وجود دارد انگار. در تمام نوشته هایت بخش هایی از خودم و عکس العمل هایم را به وضوح می بینم. تو و نوشته های بی غل و غشت را دوست دارم.
پریسا، یادم می آید نوشته های کوتاه و گیرایت آن چنان مرا جذب کرده بود که در اولین دیدارم از خانه ات ده ها نظر برایت گذاشتم. تو، تمثیل هایت و دل نوشته های کوتاه و عمیقت را دوست دارم.
هانی، به تو که می رسم نوشتن برایم سخت می شود. تو که برادری را در حقم تمام کردی. تو که بارها عقل نداشته ام شدی، تو که منطقم بودی، تو که روزهای سختم را در کنارم بودی، تو که هنوز هم از من غافل نمی شوی. تو را و نگرانی های برادرانه ات را دوست دارم.
علی، به تو هم نمی دانم چه باید بگویم. تو که به معنای واقعی رفیق بودی. تو که کشف شباهت های احساسی-عقلانی درونت با خودم هر روز رفیق ترت کرد. تو که در روزهای سخت نا امیدی احساسات ِ ناخوشایندِ غلیظم را رقیق کردی. تو که روحیه ی نداشته ام شدی. تو را و دلسوزی هایت را، تو را و رفیق بودنت را دوست دارم.
معین.ه، به جان تو یکی که همیشه دعا می کنم. خودت می دانی بابت چی. بابت تمام دوستی هایی که در دو و اندی سال گذشته برایم رقم خورد. برای جلسات بحث آزاد که تو باعثش شدی. همیشه برای طرز رفتار یکسانی که فارغ از نوع جنسیت با دوستانت داشتی تحسینت کرده ام. تو را که خجالتی هستی. تو را که حرف هایت صاف و پوست کنده اند و از هر چهار جمله ای که بین ما رد و بدل شده، دو تایش تهدید و ارعاب بوده است، تو را که همیشه ساپورتیو بوده ای و از همه اینها که بگذریم تو را و بهمنی بودنت را دوست دارم.
معین.ن، با تو که از وقتی یادم می آید کل کل داشته ام و خوب بدیهی است که همیشه هم کم آورده ای!! و البته از خرسی که تا به حال از کندو عسل نخورده باشد انتظار دیگری نمی توان داشت. ممنونم که بهترین خاطره ام از جشن فارغ التحصیلی را با تمام خستگی ِ آن روزت برایم رقم زدی. تو را و بد جنسی های شیطنت آمیز ِ توی کل کل هایت را، تو را و کم آوردن هایت! را، تو را و محتاط بودن هایت را، تو را و نوشته های ثقیل و عمیقت را دوست دارم.
علیرضا، نوع ِ نگاهت به جهان و زندگی همیشه برایم جالب و غریب بوده است. پیش از اینکه بشناسمت فکر می کردم آرام و کم حرفی و خدا می داند که کاملا برعکس بود. تو را و جوش و خروش های موقع بحثت را، تو را و شیطان ِ درونی ات را دوست دارم.
سینا،فکر می کنم تفاوت Tell و Say برای همیشه بین ما ماندگار شده باشد. می دانستی که استعداد عجیبی در دلگرمی دادن داری؟؟ تو را که اتاق ارشد ِ الکترونیک را بی منت و خالصانه در اختیار ما قرار دادی، تو را و دیسیپلین ِ مخصوصت را، تو را و مبادی آداب بودنت را، تو را و دکمه ی آنتی خنده ی کنارِ شقیقه ات را دوست دارم.
امیرحمزه، شاید بتوانم با درصد بالایی بگویم که منطقی ترین عضو گروهمان تو بوده ای دکتر جان! تو را و ماخوذ به حیا بودنت را، تو را و فکر کردن های قبل از حرف زدنت را مثل همیشه تحسین می کنم.
شمیم، همیشه به خاطر گیرایی بالایت در درس تحسینت کرده ام و به خاطر ِ اراده ات. و همیشه در میان دوستانم با نام مردی که هیچی توی دلش نبود به یادت خواهم آورد.
سیگاری، نظرهایت همیشه استثنایی بوده اند و حاکی از درک ِ عمیقت. توی دانشکده که می دیدمت، با آن دست هایت که همیشه توی جیبت بود و آن بیابان ِ روی سرت، همیشه با خودم فکر می کردم چقدر ظاهرت با آرامشی که داری در تناقض است. تو را که همیشه دوست داشتم عکس هایی که گرفته ای را من گرفته باشم، تو را که آهنگ های پیشنهادی ات بارها در لحظات مشوشم به دادم رسیدند، تو را و هم قطار بودنت را دوست دارم رفیق.
منان، تو را با مینیمال هایت شناختم. با سبزینه هایت، با دل نوشته هایت که گاه گاه حرف ِ دلم بود. تو را و رک بودنت را تحسین می کنم مهندس رفیق!
پ.ن: .

یوناتان ِ شیردل اولین عشق ِ زمینی ِ من بود.

| Design By : Night Skin |

