![]() |
![]() |
|
|
درهای آسمان را که باز کردند باران بارید خیس شدم تو اما چتر برداشتی دلم لرزید این یک تفاوت بود *** آفتاب که درآمد دستهایم را سایبان کردم تو اما عینک آفتابی زدی باز هم دلم لرزید *** باد که وزید کلاهت را کشیدی روی گوش هایت من اما موهایم را رهایش کردم *** برف که آمد چسباندمش به گونه ام تو اما گل ِ کفشت را با برف ها پاک کردی *** بچه که بودیم هم همینطور بود توی حرم که می رفتیم من به کفتر ها دانه می دادم تو اما با سر و صدا می دویدی بین آنها از ترساندنشان لذت می بردی *** دارم فکر می کنم اینهمه تفاوت را چرا قبلا ندیده بودم...؟ بادوم..
|
|
وقتی خوندمش حس کردم که چقدر به این دعا احتیاج دارم.... این نوشته منسوب به ویکتور هوگوست.
اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي، برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، و چون زندگي بدين گونه است، و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي و اميدوام اگر جوان هستي اميدوارم سگي را نوازش کني اميدوارم که دانهاي هم بر خاک بیافشاني بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي اگر همهي اينها که گفتم فراهم شد ... |
|
بعد یک هفته خوندن کتاب میکروپروسسور (که الهی برگه هاش پاره پاره بشه!) بالاخره اون دوشنبه ی کذایی رسید و من رفتم سر جلسه ی امتحان! بعد از یک امتحان دو ساعته که اصلا نفهمیدم چه جوری این دو ساعت گذشت باید فوری می رفتم سر کلاس بعدی! بماند که ما نیم ساعت کلاس رو دودر کردیم و رفتیم یه چایی زدیم و یکم تو حیاط دانشگاه گشتیم و بعد رفتیم سر کلاس(می دونم که الان میگین شاهکار کردی! اگه ما بودیم اصلا نمی رفتیم سر کلاس)... سر کلاس که نشستم چشمم افتاد به بخار پنجره و یهو هوس کردم که برم و به یاد جوونیا رو بخارای شیشه دو تا کف پای کوچولو بکشم...(بلدین که چه جوریه دیگه؟ دستتون رو مشت کنین و تیغه ی مشتتون رو بذارین رو بخارا، بعد با انگشت اشاره یه شست و چهار تا انگشت کوچولو بذارین بالاش). خلاصه از اونجایی که نمی شد وسط کلاس این کارو بکنم نشستم و یه شعر نوشتم... ... تمام شد رها شدم بسان آن پرنده ام که از قفس جدا شدم دلم پر است آسمان بریز اشک بر سرم بریز آن دو قطره را ز داغ دل فنا شدم بخار کرده پنجره دو پای می کشم بر آن به یاری ِ دو پای ِ تر به راه دل صدا شدم... "م.غریق" |
می سوزاند *** فشار می دهد *** چندین غلتنده ی گرم و آرام و سوزان، سرازیر می شوند *** کاش *** سراپا غلتنده ام.
۱. مدفوع گاو را گویند |
|
بعد از مدت ها امروز سری به وبلاگ زدم و حس کردم که نیاز به مرور خاطرات وبلاگیم دارم... توی آرشیو وبلاگم قدری از احساسات گذشته ام رو پیدا کردم. کلی از خاطراتم برام زنده شد و به نظرم اومد که چقدر نسبت به الان جوون تر و شاید پرانرژی تر بودم..... فکر می کنم تعدادی از پست های قبلیم رو خیلی از دوستام نخونده باشن. دلم می خواد نظر همه شما رو راجع به اونا بدونم. امروز از بین پست های شهریور 84 چندتا پست رو انتخاب کردم که اگه دوست داشتین بخونین و نظر بدین. این روزا هیچ احساسی ندارم که بخوام تو نوشته هام وصف کنم. هر از چندگاهی یه شعر کوچولو میاد تو ذهنم و سریع می نویسمش. مغزم پره اما در عین حال خالیه. فکر می کنم این مرور گذشته ها بتونه کمی کمکم کنه، یعنی در واقع امیدوارم که بتونه کمکم کنه... می خوام از همه ی دوستام که خیلی وقته بهشون سر نزدم معذرت بخوام. از مریم ، سپهر برتون ، لیلی ، محبوبه ، مرجان ، Rover، خوابگرد ، آوا و حانیه کوچولو... می خوام بدونین اگه بهتون سر نمی زنم معنیش این نیست که فراموشتون کردم، من همیشه به یادتون هستم. مرسی که کنارم هستین. و اما پست های انتخابی این هفته: 1. پست دوم - دیوانگی 2. پست سوم - سکوت 3. پست پنجم - هویت؟! یه شعر زیبا هم از حمید مصدق در آرشیو شهریور 84 بود که من خیلی دوستش داشتم ! به یاد حمید مصدق دوباره اینجا می نویسمش. دشتها آلوده ست در لجنزار، گل لاله نخواهد روئيد در هواي عفن، آواز پرستو به چه كارت آيد ؟ فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم گل گندم خوب است گل خوبي زيباست اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف كين پوشانده ست هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست و زماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست ... |
آسمان زیباست دشت بی همتاست در دل ِ این شب ماه پابرجاست چشم های من سوی فرداهاست قطره ی باران اشکِ این دنیاست شهر ِ پر دوده سخت در غوغاست تابش ِ خورشید دشمن لب هاست... " م.غریق " |
با من قدم بردار آمد بهار ای دل یادم همی آید باران که می بارد ریزد ز چشم من بادوم
۱. تخلص اینجانب می باشد |
|
تازه رسیدم، حدودا ۵ یا ۶ ساعته... فقط اینو بگم، هیچ جا خونه ی آدم نمی شه! امیدوارم امسال جزو سال هایی باشه که توش به خیلی از آرزوهاتون برسین...
۱. هرچی فکر می کنم می بینم من امسال همراه اومدنِ سال نو، نو نشدم...
|
|
» به آنان كه با قلم تباهي درد را به چشم جهانيان پديدار ميكنند بهاران خجسته باد 22 بهمن مبارك. اما نه به شما. چون براي شما مبارك و خجسته نيست. 22 بهمن مبارك. به اونايي كه با قلم زيباشون شور انقلابي رو تو دل جووناي ما انداختن و شعلههاي قيام رو شعلهور كردن. 22 بهمن مبارك. به همه اونايي كه نوشتن ما پيروزيم. به همه اونايي كه هادي و راهنماي ملت بودن. به همه اونايي كه نوشتههاشون بوي عشق به وطن ميده. درود. سلام. تبريك. به علي شريعتي، به مهدي بازرگان، به محمود طالقاني، به محمد و سعيد و اصغر، به مرتضي مطهري و به همه اونايي كه سختي كشيدن تا پيروزي بهمن 57 به دست بياد. درود. سلام. تبريك.
» پاينده باد ايران در زير باران گلولههاي داغ پاشيده بر اين خاك بذر هزاران باغ آنان كه بيپروا جان را فدا كردند در شوره زار اشك جنگل به پا كردند در بستر تاريخ از خون اين ياران حماسه ميجوشد از چشمه عصيان آن لحظه كه دژخيم فرمان آتش داد سيلاب آزادي با خون به راه افتاد در لحظه اعدام، معراج اين ياران فريادشان اين بود پاينده باد ايران شاهكار امسال صدا و سيما؛ » توهين به خسرو گلسرخي وقتي از دوستام شنيدم كه تلويزيون دادگاه گلسرخي رو پخش كرده، حسرتي خوردم تمام و كمال و با همه مخلفات. و تا حدودي تو دلم خجالت كشيدم و ناراحت شدم كه چرا اينقدر از مسئولان نظام بد ميگم و پشت سرشون غيبتهاي كبري و صغري و منيژه ميكنم. تا اينكه ديشب اون صحنهها دوباره پخش شد. و اين بار حسرت خوردم كه چرا ديدم!! صحنههايي از مدافعات شهيد خسرو گلسرخي (رهبر چريكهاي فدايي خلق) در بيدادگاه رژيم سلطنتي. و البته قسمتهايي گزينش شده از مدافعاتش كه درباره امام حسين، امام علي و عدالت و شجاعتشون صحبت ميكرد. اما شاهكار عظيم صدا و سيما، پخش صحبتهاي تئوريسين راست وحشي بلافاصله بعد از پخش دادگاه گلسرخي بود. تا اونجايي كه يادم مياد آقا كريم پورازغندي اينطور حرف ميزد: « ... اين آدم ماركسيست لنينيست صحبتهاش رو با اسم علي و حسين شروع كرد، اينقدر ضعف اعتقادي داشتن ... اونها [خسرو و يارانش] يه مشت جوونك پر شور بودن كه دو سه تا جزوه خونده بودن و شده بودن رهبر و تئوريسين فداييها، چيزي بارشون نبود كه، فكر هم ميكردن كه خيلي ميفهمن ... همين آقا [خسرو گلسرخي] وقتي افتاده بود انفرادي همه شور و هيجانش خوابيده بود و كم آورده بود ... و بعدها هم كشته شد و گفتن شهيد شده ... ». من كاري به خط فكري چريكهاي فدايي خلق ندارم. اما اين نهايت بيشعوري، نفهمي و بيانصافي اين آقاست كه در مورد شهيد انقلابش اينطور حرف ميزد. ميخوام ازش بپرسم: آقاي تئوريسين (كه هر وقت تلويزيون صحبتهاي تو رو پخش ميكنه، بيبيم ميگه بزن اون كانال باز اين ديوونه اومد زر زر كنه)، اون سالهاي انقلاب كه اين جوونا سد ترس و وحشت رو با خون خودشون شكستن تو كجا بودي؟ تو كدوم سوراخ قايم شده بودي؟ چه غلطي ميكردي؟ اين جوون پر شور كه ازش به عنوان نفهم نام بردي، وقتي قاضي گفت از خودت دفاع كن، جواب داد من از خودم هيچ دفاعي نميكنم و فقط از خلق ايرانم دفاع خواهم كرد. واقعا متأسفم براي صداوسيما و بيشتر از همه براي آقا كريم پورازغندي. » انرژي هستهاي، به چه قيمتي حق مسلم ماست؟؟؟!!! اين روزها كشورمون تو شرايط بدي قرار داره. از طرفي تحريمهاي اقتصادي، از طرفي خطر حملههاي نظامي سلطهگران و بدتر از همه حماقت سردمداران مملكتمون، كشور رو به سوي نابودي و فنا ميبره. اين روزها رسانههاي ملي فقط حرف از آزادي و استقلال كشور ميزنن و اينكه بايد بدون توجه به فشارهاي موجود، همچنان روي خط باريك دستيابي به انرژي غيرصلحآميز هستهاي حركت كنيم. 19 ماهه كه دولت نهم كار خودش رو شروع كرده و هنوز از بزرگترين شعار انتخاباتي مرد اولش (آوردن پول نفت به سر سفرهها) هيچ خبري نيست. و البته شرايط اونقدر نامساعدتر هم شده كه خودتون بهتر ميدونيد. و البته آقاي رئيسجمهور عزيز گلمون!! كه اصلا نگران آينده كشور نيست (طبق گفته خودش) و همه فكر و حواسش دنبال اينه كه با جرج بوش احمق كل بندازه. فعلا براي كشور ما، براي مردم ما، براي اونا آدمهايي كه تو روستاهاي دورافتاده و تو فقر زندگي ميكنن، داشتن انرژي هستهاي از هرچيزي مهمتره. كيك زرد آقاي پرزيدنت شكم اون بچههايي رو كه شب سر گرسنه رو بالين ميذارن، سير ميكنه. و چند وقت ديگه كه شرايط از اين هم بدتر شد، باز هم رقابت رئيسجمهور ما و امريكاييها بر سر تصاحب عنوان احمقترين ادامه پيدا خواهد كرد. انرژي هستهاي حق مسلم ماست!!! » قسم به اسم آزادي به لحظهاي كه جان دادي عكسها رو دونهدونه نگاه ميكنم و خجالت هم نميكشم. بدنهاي زخمي و پرتاولشون رو ميبينم و فقط دلم به حالشون ميسوزه. با خودم فكر ميكنم اگر من به جاي اينها بودم، چقدر تحمل ميكردم و حرفي نميزدم؟ كبريت رو روشن ميكنم و دستم رو روش ميگيرم و خيلي زودتر از اوني كه فكرش رو ميكردم شعله كوچيك آتيش رو فوت ميكنم تا خاموش بشه. زير لب ميگم: چه جوني داشتن اينا. واقعا بعضيها چقدر راحت از جونشون گذشتن تا ايران سربلند و آزاد بشه و من چقدر تلاش كردم و ميكنم تا ايران سربلند باقي بمونه؟؟؟ هيچي. من فقط دنبال سود خودمم. فقط دنبال اينم كه از خرس (دولت) يه مو به غنيمت بكنم. من هرجا وارد ميشم دنبال اينم كه يه چيزي رو دودر كنم و بعدش هم افتخار كنم كه اموال دولت رو غارت كردم. من حتي به پرچم مزار شهدا هم رحم نميكنم و اون رو براي بردن به استاديوم ميپيچونم. من آدم سياسي هستم. طرفدار حزب بادم. وقتي كارم تو ادارات دولتي و صندوقهاي قرضالحسنه گير ميكنه، يه من ريش ميذارم و تسبيح دست ميگيرم و وقتي اهورا پيغام ميده ميخواد بياد ايران، لباس سفيد ميپوشم، شصت تيغ ميكنم و تو ميدون آزادي منتظرش واميستم. من فقط دنبال سهم خودم هستم. همه چيز بايد فقط براي من باشه. در غير اين صورت من يه مخالفم در حد مغولها و بايد همهچيز رو غارت كنم. من وقتي ميخوام سوار اتوبوس بشم، تا اونجايي كه بشه سعي ميكنم بليط ندم و تا راننده سراغم نياد و داد و بيداد نكنه دست تو جيبم نميكنم (واقعا اين رانندهها چقدر نديد بديدن). من تو تمام بحثهاي سياسي دانشگاه و خيابون و كوچه و بازار و صف نونوايي بربري و ... شركت فعال ميكنم و تو همهشون مخالف دولت هستم. از دولت موقت بازرگان بگير تا دولت هميشگي احمدينژاد. من براي پيشبرد اهدافم رشوه ميدم و اگه پا بده اختلاس هم ميكنم و هميشه تو جمع، شعار مبارزه با ثروتهاي بادآورده سر ميدم. من رنگ زرد و شكم چسبيده به كمر بچه همسايهمون رو ميبينم، اما سعي ميكنم نفهمم كه علتش گرسنگيه و به خودم اطمينان ميدم علتش خوردن سيب كاله. من تا اونجايي كه بتونم تلاش ميكنم از ساعت كارم كم كنم. دير برم سر كار و زود برگردم. آخه من بايد تو آغوش خانوادهم باشم. من از كارم ميزنم، من تو شير آب ميبندم و تو خمير نون يه عالمه جوش شيرين ميريزم. من يه ايرانيم. يه دودره باز. يه كمكار. يه آدم كه راحتي ميخواد، بدون سختي كشيدن. من همه خوبيها رو فقط براي خودم ميخوام و دوست دارم كشورم هم آباد باشه، دوست دارم پيشرفت كنم و دست ابرقدرتها رو از پشت ببندم. من يه ايرانيم. قسم ميخورم كه به كارهام ادامه بدم. قسم ميخورم كه تا آخرين نفس راهت را ادامه خواهم داد...اي شهيد۱
۱. برگرفته از وبلاگ Lootimammad
» باید بگم به نظر من نوشته ی جالبی بود!
» در مورد توهین به خسرو گلسرخی چون من فقط فیلم دادگاه رو دیدم و حرفهای آقای کریم پورازغندی رو در موردش نشنیدم نمی تونم نظر بدم...
» در مورد حق مسلممون که همون انرژی هسته ایه تا حدود زیادی با نوشته های دوستم موافقم.
» و در مورد بند آخر که به نظرم خیلی عالی نوشته شده و تمام حقایقی که هر روز باهاشون مواجهیم خیلی خوب توش بیان شده، نمی دونم می شه به ایرانی بودن افتخار کرد یا باید از ایرانی بودن...
»»» خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم...
|
گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب کآشوب در تمامی ذرات عالم است...
|
|
شمع ها را فوت می کنند و کف می زنند * * * * * سه سال بعد در میان همسالان خود می خندد و همه ی حواسش جمع کیک روی میز است، به تعداد زیاد بچه ها نگاه می کند و می داند که اکثر آنها به همان چیزی فکر می کنند که او فکر می کند، پس نقشه می کشد که قسمت بزرگتری از کیک را نصیب خود کند، هرچه باشد او صاحب کیک است! * * * * *
همیشه در روز تولدش مجبور است لباس های گرم بپوشد. مادرش بلوز یقه اسکی ِ قرمز رنگ که رویش طرح گل های ریز دارد را تنش میکن و لپش را می بوسد. * * * * * دبیرستان که می رود دیگر تولد گرفتن به روش ِ قبل، برایش افتِ کلاس دارد. توی مدرسه بچه ها برایش هدیه می آورند و او هم برای تشکر آنها را در یک کافه به کیک و یک نوشیدنی ِ گرم دعوت می کند. دیگر از پوشیدن بلوز یقه اسکی ِ کاموایی ناراحت نمی شود، عاشق زمستان است و به خودش افتخار می کند که در یکی از سردترین روزهایش به دنیا آمده... * * * * *
وارد دانشگاه می شود، یک فضای بزرگ با دوستانی که همه حس می کنند بزرگ شده اند... * * * * * چند ساعت دیگر یکسال بزرگتر می شود، |
امتحان! امتحان!! امتحان!!! این دیگه آخریشه... یعنی می شه از شنبه بتونم دوباره زندگی رو تجربه کنم؟؟!!! متن زیر محض خالی نبودن عریضه تقدیم می شود...! Chain Of Love He was driving home one evening, She said I'm from St. Louis, You don't owe me a thing, I've been there too Well a few miles down the road, And though she didn't know her story, You don't owe me a thing, That night when she got home from work, [ Clay Walker ] |
|
این روزها نوشتن چه کار سختی به نظر می آید٬ دریغ از جمله ای که از مغز بگذرد تا قلم آن را بر کاغذ جاری کند٬ این روزها درگیری ذهنی ام زیاد شده٬ گاهی هنوز آفتاب نزده در راهم و هنگام بازگشت طلوع ماه را در آسمان نظاره می کنم٬ بعضی وقت ها می خندم و هر از چند گاهی راه گلویم سد می شود٬ همه را می گویم و می داند و اگر نمی گفتم و نمی دانست که حتما تا به حال دق کرده بودم٬ این روزها مرتب یاد قسمتی از یکی از شعر هایم می افتم٬ ...لیک من می دانم غم همین یک روز است باز فردا چو رسد دل ِ من بهروز است شادی و غصه و غم در دلم مهمان است &nbs |