تبليغاتX
دِلگویه


دِلگویه

 


شده ام مثل یک آتشفشان ِ غیر فعال،

شبیه همین دماوند ِ خودمان.

هی توی دلم قل قل می خورند این مذاب های لعنتی،

اما سرش که باز می شود فقط  تفت و بخار و دود بیرون می آید و بس!

نمی دانم کی سرریز می کند این وامانده!

روزی از همین روزها،

شاید وقتی که دماوند هم تصمیم بگیرد فوران کند.

آن موقع،

لحظه ی انفجار را می گویم،

خودت می دانی که چه کار کنی،

پشت اولین درخت پناه بگیر...!


 

نوشته شده در 88/08/30ساعت 9:55 PM توسط بادوم| |

 


روزهایی که من بودم و تو هم بودی

ماه هایی که من باز هم بودم اما تو نبودی

و... سال هایی که من دیگر نیستم اما تو هستی

مدت هاست که من شده ام جن و تو شده ای بسم ا...!

شاید هم برعکس!

 

پ. ن۱ : همه اش به درک  ِ اسفل السافلین!

پ. ن۲: هرگونه برداشتی پیگرد قانونی دارد!

نوشته شده در 88/08/24ساعت 8:6 PM توسط بادوم| |

 

می رم تو کلاس و می شینم رو یکی از صندلیا.
اون جلو وایساده. یهو با یه قیافه ی حق به جانب ِ مزخرف که هر وقت یادم میاد بزاقم به صورت شتابدار جمع می شه تو دهنم و حالت پرتابی به خودش می گیره، شروع می کنه به قدم زدن رو سکو و هرچی لایق خودش و دورو بری هاشه نثار من می کنه! اسم هم نمی بره که مثلا بگه خیلی بزرگوارم!
گوش می دم! ...گوش می دم! ...گوش می دم!
دندونامو به هم فشار می دم! چندبار می یام بلند شم و هرچی تو دهنمه جلو اونهمه چشم - که هنوز من هیچی نگفته دارن با تمسخر نگاش می کنن - بهش بگم! اما به خودم می گم آروم باش...نفس عمیق بکش...منتظر همین حرکته! با دیدن ِ عصبانیتت خوشحال می شه! منتظر اینه که از کوره دربری و بشی مثل خودش... اما کور خونده! تو مثل اون نیستی!
از دست ِ خودم لجم می گیره که می تونم اونجوری که سزاوارشه توی جمعی که تقریبا همه ازش کوچیکترن از اینی که هست خفیف ترش کنم اما نمی کنم! مثه یه ماده شیر کمین می کنم و منتظر یه وقفه ی کوچیک تو حرفاش می شم!
یه لحظه مکث می کنه تا فکر کنه و بقیه ی خزعبلاتش رو نشخوار کنه! همین یه لحظه واسه من کافیه..!
با حالت تهاجمی بلند می شم، چشم تو چشم نگاش می کنم، یکه خوردن رو تو چشماش و دهن ِ نیمه بازش می بینم! (اینجور موقع ها نگاهای من زهره آب کنه!)
حالا بماند که کلی اشک زیر پلک ِ پایینم جمع شده و فقط یه تلنگر کافیه که بیاد بالا و بریزه پایین؛ اما من قوی تر از این حرفام. نگهشون می دارم همون زیر و در حالی که گوشه ی لبم رو به علامت پوزخند می دم بالا، اونجوری که لایقشه نگاش می کنم! دقیقا همونجوری که لایقشه! هیچی نمیگه...
بدون یک کلمه، حتی یک کلمه حرف، آروم وسایلم رو برمی دارم و می رم بیرون.

یه گوشه ی دنج، چند قطره اشک، اعصابم آروم میشه و قضیه رو از ذهنم پاک می کنم و با خودم می گم اینجور آدما رو باید بذاری به درد خودشون بمیرن و تا ابد تو حسرت ِ عکس العملت باشن!
فردای اون روز دارم تو حیاط دانشگاه قدم می زنم که دوستم میاد پیشم. شروع می کنه آسمون ریسمون بافتن تا برسه به ماجرای دیروز. می گه: امروز غضنفر رو دیدم ( دوست پسرشه)، بهم گفت یه پیغام از طرف فلانی بهت بدم!
بهش بُراق می شم و منتظر جمله ی بعدیم که بپرم بهش!

ادامه میده: فلانی به غضنفر گفته که به من بگه (فاصله ی امن رو حال می کنین؟!) که از طرف اون ازت معذرت خواهی کنم و خواهش کنم که قضیه رو نکشونی به حراست!!!
...

و صدای خنده ی من که گوش فلک رو پر می کنه!


 

پ.ن: همه ی شخصیت های این داستان - غیر از غضنفر-  غیرواقعی اند!

نوشته شده در 88/08/17ساعت 7:55 PM توسط بادوم| |

 

امروز از اون روزا بود!
از اون روزای لعنتی که دلت می خواد راه بری و هی تف بندازی رو زمین! هی تف بندازی به در و دیوار!
اما من تف ننداختم! با نزاکتیم دیگه! چی کار کنیم؟!
هندزفری رو گذاشتم تو گوشم، رکوردرو روشن کردم و هی خوندم! هی خوندم...!

...

it's not fair and it's realy not ok
it's realy not ok! it's really not ok...

...

دلا نزد ِ...کسی بنشین...که او از دل...خبر دارد...
نه هر کلکی...شکر دارد..
نه هر زیری...زبر دارد...
نه هر چشمی...نظر دارد...
نه هر بحری...گوهر دارد...

...

there's a time for everyone if they only learn
that the twisting kaleidoscope moves us all in turn...

...

ستاره ها نهفته...در آسمان ِ ابری...
دلم گرفته ای دوست...هوای گریه با من...هوای گریه با من...

...

ain't nobody's business...ain't nobody's business
ain't..no..bo..dy's..busi..ness...but mine and my baby's.....

...

ببار ای ابر بهار...با دلم به هوای زلف ِ یااااااارررر....
داد و بی داد از این روزگار....ماه و دادن به شب های تار...ای بارون...

...

But it was only a fantasy
The wall was too high as you can see
No matter how he tried he could not break free
And the worms ate into his brain

Hey you ! out there in the cold
Getting lonely, getting old, can you feel me....

...

 

آآآآآآآآآآآی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی!
آها هاها هاها هاها هااااااای ی ی ی ی ی ی ی...
.....
....
...
..
.
و بالاخره رسید اون لحظه ای که نفس کم آوردم و پهن شدم وسط اتاق و بعدشم چندتا نفس عمیق!
آخ که بعضی وقتا هیچی مثه تف انداختن آدم رو تخلیه ی روانی نمی کنه!
قبول داری! می دونم!
نوشته شده در 88/08/10ساعت 11:26 PM توسط بادوم| |

 

من خریت کردم!
آره اعتراف می کنم که خریت کردم!
پاش هم وایسادم.
الان خیلی وقته که پاش وایسادم...به اندازه ی چندین سال!
بعد این همه مدت تازه چند وقتیه که دارم حس می کنم خوب شد که خریت کردم.
یه جورایی به نفعم شد! یعنی همه جوره، از همه نظر!
روم به دیوار، حمل بر خودستایی نباشه، به قول شاعر گفتنی:

هرکه در این بزم مقرب تر است              جام بلا بیشترش می دهند!!!!!

خلاصه ما که جام بلا رو یهویی سر کشیدیم و ذره ذره تفش کردیم بیرون! الانم دیگه جون کندنای آخرشه!
باشد که رستگار شویم!

نوشته شده در 88/08/05ساعت 6:16 PM توسط بادوم| |

 

- این روزها همه درس می خوانند، شما چطور؟

  بنده رو می فرمایین؟  بله! البته بیشتر درس داره ما رو می خونه! کلا روابط خوبه!

- این روزها همه وبلاگ می خوانند ، شما چطور؟

  با من بودین؟ بله وبلاگ هم می خونم! زیاد آقا زیاد!

- این روزا همه وبلاگ می سازند، شما چطور؟

  این دیگه از اون سئوالا بوداااا! ما که چهار پنج ساله ساختیم جناب!

- این روزها همه وبلاگ آپلود می کنند، شما چطور؟

  ...خوب... می فرمودین...راجع به آب و هوا و ... بله؟..جانم؟...کی؟...من؟... به کودوم راه زدم
  خودمو!؟ عجب حرفیه ها؟!!
  نخیر آپلود نمی کنم! خوب چی کار کنم عزیز من؟! این روزها مغز بنده از خزعبلات قابل نوشتن
  در وبلاگ خالی شده!  شما چطور؟؟! ۱

 

۱. برگرفته از یک مکالمه ی دو خطی با یکی از دوستان. با دخل و تصرف فراوان!

نوشته شده در 88/07/29ساعت 2:5 PM توسط بادوم| |

 

 

آن شنیدستی که روزی بادومی                   از برای مغز ِ خود دلتنگ شد؟

 

ببینم اصلا کی گفته فقط جسم آدم سرطان می گیره؟!
نه می خوام ببینم کی گفته!!
هرکی گفته...! استغفرا...!
اصلا چرا من فکر کردم یکی اینو گفته؟

به هر حال!

روحم سرطان گرفته اما هیچکی به فکر نیست!
اصلا انگار نه انگار!
حالا اگه زبونم لال، خدای نکرده، خدا اون روزُ نیاره، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همچین مریضی ای رو، زبونم لال!! یه تومری، غده ای چیزی از یه جای تنم زده بود بیرون و قلنبه شده بوداااا...!
همه عین پروانه دورم می گشتن! به هر دری می زدن تا خوب بشم!
والا!
دروغ می گم بگو دروغ می گی!

حالا چون این غده ی لامصّب یه جایی توی ناکجاآباد ِ روحم درومده و کسی با چشم غیر مسلح نمی بینتش...... یعنی خوب اگه سعی کنن می بیننا! هرچی هم که آدم درون گرا باشه بازم با دقت ِ بیشتر قابل رویته! البته اگه بخوان! یعنی اگه اونقد اهمیت قائل باشن برات که بخوان بهت دقت کنن!
چیه؟! چرا اینجوری نگا می کنی به مونیتور؟؟ خوب دروغ می گم بگو دروغ میگی!

 

هذیان IV  را همینجا از قول نادر ابراهیمی می گویم:

"می گویی از واقعیت زندگی دور افتاده ایم؟
زندگی را با کوه ، با آسمان، با هدف ، با ایمان و با عشق ، پر باید کرد، یا باید خالی و پوک و ناقابل نگهش داشت و نام زندگی را از روی آن برداشت. شیرینی زندگی از آنجا سرچشمه میگیرد که تو بر مشکلات ، غلبه کنی.  بدون این غلبه ، زندگی مان خالی خالی ست، به چیزی ایمان بیاور، و مومن بمان، دیگر نیاندیش تا شک کنی. فقط بنده آن ایمان باش ، بنده ی آنچه که با قلبت قبول کرده ای.
مرگ، هرچند پایان کبوتر نیست، اما اشارتی ست به اینکه فرصت های زندگی قابل بازگشت نیستند! ما تنها یکبار زندگی می کنیم ، پس زیستن در لحظه ها را بیاموز..."

نوشته شده در 88/07/22ساعت 6:17 PM توسط بادوم| |

 

چندی پیش یکی از دوستان (مرحومه مغفوره) که خدایشان بیامرزد، بنده را دعوت کردند به یک مشاعره ی وبلاگستانی...
با عرض پوزش از تاخیر در انجام اوامر مرحومه جان عزیزم، بعد از مدتی امروز حالی دست داد و گفتیم بیاییم شعرکی بنویسیم و همانند دیگر شرکت کنندگان در این مشاعره، چند نفری را هم دعوت کنیم به ادامه ی این راه پر فراز و نشیب  و برویم پی کار و زندگی و درس و مشق و الباقی قضایا...!


آنچه مرحومه سرود:

دانی که چیست "دولت"؟ بطـــری به خود بدیدن!

در کشـــــوری چو ایران باتــــــــــوم برگزیدن!

وصف جمــــــــال نیکوش با دیدن جمــــاعت

نیکو بگفـت آن شیـخ: در جای خود ب......ن!!!

 

آنچه بنده سرودم ( شروع با حرف "ن" ):

نمی دونُم چرا دل بی قراره             نشان از دلبری دیده دوباره

نسیم نازک اندام ِ  وَزونی              که با خوش*  نفحه ی یارُ میاره
 

*: خوش = خودش

 

طبق رسم و رسومات این سبک مشاعره، اینجانب هم دعوت می کنم از بال پرواز ، چکامه دل ، لیلی(جانب آبی) ، روزینه...سبزینه(منان) و آسیمه سر(آفو) برای ادامه ی راه با شروع اشعار بی بدیلشان با حرف " ه ".
باشد که... باشد!

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: (و اینان تا کنون لبیک گفتند دعوت ما را)

 

قسمتی از آنچه آفو سرود:

همیشه این دلم آشفته حاله ‏
نشون از دلبری دیرینه داره ‏
پی دلبر نشونی شو بگیروم ‏
ولی گویا که دلبر کینه داره*

*: ادامه اش را در نظرات بخوانید

 

آنچه چکامه سرود:

هیچ می دانی چرا دایم صدایت می کنم 

چون به جز نام تو نامی لایق تکرار نیست

نوشته شده در 88/07/15ساعت 3:41 PM توسط بادوم| |

 

خدای عزیزم

الهی قربونت برم که همیشه به فکرمی و هیچوقت به فکرت نیستم...

باز خوردم به مشکل و بازم مثه همیشه فهمیدم می خوای یادم بندازی که تنها امیدم تویی...

همیشه بهترین رو برام خواستی...این بار هم مثه دفعه های قبل بهترین رو برام بخواه...

می دونم هر دفعه که من یه قدم برمی دارم تو صد قدم واسه من برمی داری...کمکم کن قدمام رو درست و به موقع بردارم...

راستی این روزا یه چیزی که بهش خیلی احتیاج دارم صبر و تحمله و البته همت! من که می دونم واسه تو کاری نداره که اینارو بهم بدی... لیاقت توجهت رو دارم! باور کن! ثابت می کنم!

یادته اون عهدی رو که چند روز پیش با هم بستیم؟

ای ول! منم یادمه!

پس همه چی ردیفه!

بزن بریم!

نوشته شده در 88/07/03ساعت 7:1 PM توسط بادوم| |

  

الان مدتی می شود که دیگر اطرافیانم به خاطر نمره های عالی تشویقم نمی کنند.
یعنی دیگر نمره ی عالی ای در کار نبوده که تشویقی در کار باشد، الان چهار پنج سالی می شود که اوضاع به این منوال است.

همیشه شاگرد اول مدرسه باشی و چهار سال در دانشگاه... و آخرش اینجور و همش هم تقصیر خودت باشد! لابد اینطوری است که اینطوری می گویند. تقصیر خودت هم که باشد دیگر تا ابد تقصیرها گردن توست...

دارم فکر می کنم چه ارتباطی بین احساسات لطیف یک شاعر و کنگ فو و عشق به عکاسی و مهندسی برق الکترونیک وجود دارد؟ آن هم وقتی که در گذشته دلت می خواسته دندانپزشک شوی و فکر می کنی حتما در آینده جامعه شناس خواهی شد!! و اگر جامعه شناس نشوی دیگر نویسنده را حتما خواهی شد! و تازه نمی دانی این آینده چقدر طول خواهد کشید و تو تا چند سال در آن سهم خواهی داشت...

این روزها مسخره ترین دغدغه ام بلاتکلیفی ست، شما چطور؟؟؟

تا کی کتاب ها را در قفسه جا به جا کنم؟
تا کی نانچیکو را دور کمرم بچرخانم؟
تا کی از زنبور و آسمان و موهایم عکس بگیرم؟
تا کی منتظر تراوش دوباره ی شعرهایم باشم؟

دلم می خواهد یک  "یه ته"۱ی جانانه بزنم توی شکم ِ ... ممممممممممممم....توی شکم ِ .....!!

حتی نمی دانم یه ته ی جانانه را توی شکم کی بزنم تا دلم خنک شود!

این روزها همه اش  "الخیرُ فی ما وقع" ! 

 

۱. "یه ته" همین حرکتی است که پاندای عزیز در تصویر مربوطه انجام داده اند!

 

نوشته شده در 88/06/23ساعت 9:1 PM توسط بادوم| |

 

انگار هر روز پیرتر می شوم  و دنیا هر روز کوچکتر و سخت تر و زندگی هر روز بی مایه تر...

تنها دندان هایم برایم باقی مانده و قدرت گاز گرفتن ندارم.

قدرت جویدن و دریدن ِ خرخره اش را ندارم،

گردن ِ سرنوشت کلفت تر از این حرف هاست...

اگر تنها یک نفر در این دنیا بود که مرا آنطور که هستم  می شناخت و فقط بخاطر خودم مرا دوست می داشت و می خواست، آنوقت من همه ی چیز هایی که دوست داشتم را کشف می کردم.

و بعدش هرچه بادا باد!

دستش را می گرفتم ، تف می انداختم توی صورت سرنوشت و می رفتم یک جای دور...

آنقدر دور که گردن کلفتی به کار هیچکس نیاید!

آنقدر دور که دیگر هیچ اتفاقی نای ِ افتادن نداشته باشد!

آنقدر دور که تمام کابوس ها در تلخی ِ پایانشان غرق شده باشند!

کاش یکی پیدا می شد ، دستم را می گرفت و از این زندگی بیرونم می کشید.

نوشته شده در 88/06/06ساعت 4:47 PM توسط بادوم| |

 

من دلم می خواهد
بستری داشته باشم پر ِ خواب،
دل ِ دریایی تا ته پر ِ آب،

من دلم می خواهد
دفتری داشته باشم پر ِ مشق،
پر شده با کلماتی بی تاب،

من دلم می خواهد
آتشی داشته باشم سوزان،
بپزد کوزه ی جانم را در شعله ی ناب،

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم روشن،
در و دیوارش را پر کنم از صدها قاب...

                                                            بادوم

نوشته شده در 88/03/22ساعت 10:31 AM توسط بادوم| |

 

می گفت: کاش از خانه مان به آسمان راهی بود...

پنجره ی اتاق من به آسمان راه دارد.

می دانی چی کم دارم؟

یک نردبان،

یک نردبان خیلی بلند،

آنقدر بلند که وقتی پایه هایش را روی تختم محکم کنم و به پنجره تکیه اش دهم ، برسد تا آن بالا ها،

آن دور دورها،

آنجا که تا به حال دست هیچکس جز ستاره ها به آن نرسیده باشد!

شاید یک روز نردبانی به این بلندی برای خودم بسازم.

دوستم می گفت: همه ی آدم ها بالاخره یک روز به آسمان می روند

آن روز که همه نردبان هایمان را بسازیم، آن بالا می بینمت...

من اما شک دارم همه به آسمان بروند...

بعضی ها زمین گیر می شوند در انتظار نردبان غیب...

اما من قصد دارم بسازمش.

دوست دارم وقتی می رسم آن بالا مجبور نباشم منتظر کسی بمانم.

کاش همه ی نردبان ها با هم آماده ی تکیه دادن به لبه ی پنجره ها می شدند...

 

                                                                                                              ...بادوم

نوشته شده در 88/02/27ساعت 7:20 PM توسط بادوم| |


همیشه با خودم فکر می کنم اشتباهی هستم!

تمام خواسته هایم اشتباهی است، تمام حرکاتم اشتباهی است.

اصلا اشتباهی به این دنیا آمدم.

همیشه با خودم فکر می کنم باید پسر می شدم.

از دختر بودن متنفرم!

از ناموس بودن، از محل غیرت قرار گرفتن، از مالک داشتن متنفرم!

از پسرها هم متنفرم! دوست دارم پسر باشم تا مثل پسرها نباشم!

دوست دارم پسر باشم تا آن چیزی باشم که هستم! تا خودم باشم!

بهتر است اینجوری بگویم، دوست دارم پسر باشم تا بتوانم خودم باشم!

به دوستانم که می گویم، جواب می دهند، تو اعتماد به نفس نداری، در اشتباهی، تو یک جای کارت می لنگد که همچین آرزویی داری!

نمی دانم کجای کارم میلنگد؟!

می دانی من چی دوست دارم؟

دوست دارم بروم توی خیابان و کسی با نگاه درنده بهم چشم ندوزد، دوست دارم بروم توی خیابان و بتوانم بخندم، جوری که اگر یک کمی از سفیدی دندانم معلوم شد نگویند جلف است!

دوست دارم تا 9 شب توی خیابان قدم بزنم و با دوستانم گپ بزنم و کسی نگرانم نباشد!

دوست دارم توی گرمای تابستان با آستین کوتاه و شلوار خنک بروم بیرون و نوازش نسیم را روی پوستم حس کنم! دوست دارم باد لای موهام بپیچد...

دوست دارم...

می دانی...؟ من خیلی چیزها دوست دارم که مرا اشتباهی می کند!

من به جنس پسر علاقه دارم، دوست دارم دوست هایم پسر باشند، به هم تیکه بیاندازیم، قاه قاه بخندیم، با هم هر مسخره بازی که خواستیم دربیاوریم ، هیچکس هم بهمان نگوید بالای چشمت ابرو است!

دوست دارم پسر باشم تا انتخاب کنم نه اینکه انتخاب شوم!!

دوست دارم پسر باشم و به پسرها نشان دهم که می شود توی خیابان راه رفت و به دخترها تیکه نیانداخت!

دوست دارم بازیگوشی کنم، آنقدر که خسته شوم!

مثلا دوست دارم پسر باشم، با دوستانم بروم کوه و جنگل، چادر بزنیم و شب توی جنگل بخوابیم. دوست دارم پسر باشم و وقتی پشت رُل می نشینم کسی برای حال گیری از کنارم ویراژ ندهد...

وای من چقدر چیز برای دوست داشتن دارم که...

اصلا من دوست دارم نباشم!

دوست دارم نباشم!

چرا نمی فهمی؟! دوست دارم نباشم!!!

 

                                                                                بادوم

نوشته شده در 88/02/14ساعت 0:1 AM توسط بادوم| |

 

درهای آسمان را که باز کردند

باران بارید

خیس شدم

تو اما چتر برداشتی

دلم لرزید

این یک تفاوت بود

***

آفتاب که درآمد

دستهایم را سایبان کردم

تو اما

عینک آفتابی زدی

باز هم دلم لرزید

***

باد که وزید

کلاهت را کشیدی روی گوش هایت

من اما

موهایم را رهایش کردم

***

برف که آمد

چسباندمش به گونه ام

تو اما

گل ِ کفشت را با برف ها پاک کردی

***

بچه که بودیم هم همینطور بود

توی حرم که می رفتیم

من به کفتر ها دانه می دادم

تو اما

با سر و صدا می دویدی بین آنها

از ترساندنشان لذت می بردی

***

دارم فکر می کنم

اینهمه تفاوت را

چرا قبلا ندیده بودم...؟

 

                                                                  بادوم..

 

 

نوشته شده در 87/02/22ساعت 8:32 PM توسط بادوم| |

وقتی خوندمش حس کردم که چقدر به این دعا احتیاج دارم....
شاید بهترین دعاهایی باشن که بشه در حق یک نفر کرد.

این نوشته منسوب به ویکتور هوگوست.

  

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،  
و اگر هستي، کسي به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،

و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي .
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،

بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني .

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،

برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دستکم يکي در ميانشان
بي‌ترديد مورد اعتمادت باشد
.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،

نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم يکي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي
.

و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،

تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ
پا نگه‌دارد .

همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک مي‌کنند
چون اين کارِ ساده‌اي است،

بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي‌کنند
و با کاربردِ درست صبوري‌ات براي ديگران نمونه شوي .

و اميدوام اگر جوان هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي

و اگر رسيده‌اي، به جوان‌نمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد

و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند .

اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرنده‌اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني

وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي‌ دهد .
چرا که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان
.

اميدوارم که دانه‌اي هم بر خاک بیافشاني
هرچند خُرد بوده باشد

و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد .

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي

و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: "اين مالِ من است"
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است !

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي

که اگر فردا خسته باشيد، يا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد .

اگر همه‌ي اين‌ها که گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو کنم

                                                                       ...                        

نوشته شده در 86/10/17ساعت 9:41 PM توسط بادوم| |

بعد یک هفته خوندن کتاب میکروپروسسور (که الهی برگه هاش پاره پاره بشه!) بالاخره اون دوشنبه ی کذایی رسید و من رفتم سر جلسه ی امتحان!
استاد عظیم الشان، مستر گل(فامیلیه استادمونه) تشریف آوردن و برگه های گهر بار (می تونین حرف "ر" رو از کلمه ی اول حذف کنین) امتحان رو گذاشتن جلوی ما بندگان حقیر درگاه باری تعالی...

بعد از یک امتحان دو ساعته که اصلا نفهمیدم چه جوری این دو ساعت گذشت باید فوری می رفتم سر کلاس بعدی! بماند که ما نیم ساعت کلاس رو دودر کردیم و رفتیم یه چایی زدیم و یکم تو حیاط دانشگاه گشتیم و بعد رفتیم سر کلاس(می دونم که الان میگین شاهکار کردی! اگه ما بودیم اصلا نمی رفتیم سر کلاس)...

سر کلاس که نشستم چشمم افتاد به بخار پنجره و یهو هوس کردم که برم و به یاد جوونیا رو بخارای شیشه دو تا کف پای کوچولو بکشم...(بلدین که چه جوریه دیگه؟ دستتون رو مشت کنین و تیغه ی مشتتون رو بذارین رو بخارا، بعد با انگشت اشاره یه شست و چهار تا انگشت کوچولو بذارین بالاش).

خلاصه از اونجایی که نمی شد وسط کلاس این کارو بکنم نشستم و یه شعر نوشتم...
(اینهمه روده درازی واسه اینکه بگم یه شعر گفتم)

...

تمام شد

رها شدم

بسان آن پرنده ام

که از قفس جدا شدم

دلم پر است آسمان

بریز اشک بر سرم

بریز آن دو قطره را

ز داغ دل فنا شدم

بخار کرده پنجره

دو پای می کشم بر آن

به یاری ِ دو پای ِ تر

به راه دل صدا شدم...

                                     بادوم

نوشته شده در 86/09/15ساعت 11:37 AM توسط بادوم| |

می سوزاند
گرم و آرام،
هرچه سر راه دارد نمناک می کند
می غلتد
آرام و گرم
پایین تر و پایین تر،
حجم ِ قرمز را درمی نوردد
می افتد در پایین ترین نقطه ی مُمکنش

***

فشار می دهد
چنگ می اندازد
درد می آورد
مثل یک قلوه سنگ بزرگ، آن باریکه را در می نوردد
می خواهد بزند بیرون
می خواهم نفس بکشم
نمی شود

***

چندین غلتنده ی گرم و آرام و سوزان، سرازیر می شوند
حجم قرمز خیس است و نه دیگر نمناک
و غلتنده ها داغ اند اکنون،
دیرگاهیست این منوال.
هر روزگاری که می گذرد بیشتر دیرتر می شود

***

کاش
آش
ماش
و رنگ روح مزخرف زندگی پهنی
۱ نبود

***

سراپا غلتنده ام.

                                                    بادوم...

 

۱. مدفوع گاو را گویند

نوشته شده در 86/08/25ساعت 6:39 PM توسط بادوم| |

 

 

بعد از مدت ها امروز سری به وبلاگ زدم و حس کردم که نیاز به مرور خاطرات وبلاگیم دارم...

توی آرشیو وبلاگم قدری از احساسات گذشته ام رو پیدا کردم. کلی از خاطراتم برام زنده شد و به نظرم اومد که چقدر نسبت به الان جوون تر و شاید پرانرژی تر بودم.....

فکر می کنم تعدادی از پست های قبلیم رو خیلی از دوستام نخونده باشن.

دلم می خواد نظر همه شما رو راجع به اونا بدونم.

امروز از بین پست های شهریور 84 چندتا پست رو انتخاب کردم که اگه دوست داشتین بخونین و نظر بدین.

این روزا هیچ احساسی ندارم که بخوام تو نوشته هام وصف کنم. هر از چندگاهی یه شعر کوچولو میاد تو ذهنم و سریع می نویسمش. مغزم پره اما در عین حال خالیه. فکر می کنم این مرور گذشته ها بتونه کمی کمکم کنه، یعنی در واقع امیدوارم که بتونه کمکم کنه...

 

می خوام از همه ی دوستام که خیلی وقته بهشون سر نزدم معذرت بخوام.

از مریم ، سپهر برتون ، لیلی ، محبوبه ، مرجان ، Rover، خوابگرد ، آوا و حانیه کوچولو...

 

می خوام بدونین اگه بهتون سر نمی زنم معنیش این نیست که فراموشتون کردم، من همیشه به یادتون هستم. مرسی که کنارم هستین.

 

و اما پست های انتخابی این هفته:

 

1. پست دوم - دیوانگی

 

2. پست سوم - سکوت

 

3. پست پنجم - هویت؟!

 

 

یه شعر زیبا هم از حمید مصدق در آرشیو شهریور 84 بود که من خیلی دوستش داشتم !

به یاد حمید مصدق دوباره اینجا می نویسمش.

 

دشتها آلوده ست

در لجنزار، گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن، آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست

...

نوشته شده در 86/08/17ساعت 3:13 PM توسط بادوم| |

آسمان زیباست

دشت بی همتاست

در دل ِ این شب

ماه پابرجاست

چشم های من

سوی فرداهاست

قطره ی باران

اشکِ این دنیاست

شهر ِ پر دوده

سخت در غوغاست

تابش ِ خورشید

دشمن لب هاست...

                               " بادوم"

نوشته شده در 86/06/25ساعت 4:51 PM توسط بادوم| |

 

با من قدم بردار
زیر درختِ کوچکِ نارنج
عطر ِ بهار ِ کوچه را حس کن
ناز ِ نسیمش را
بویِ لطیفِ پونه را حس کن

آمد بهار ای دل
با صد خرام و عشوه و اطوار
بشکفت گل، آری
اینک صفای خانه را حس کن

یادم همی آید
از روزگارانی که اینجا بود
با یاد او می لرزم و حالا
این لرزه را حس کن

باران که می بارد
بویِ نم ِ این خاک می پیچد
آری نمش سرد است
گرمای این یک قطره را حس کن

ریزد ز چشم من
یک یک تمام قطره های گرم
آتش گرفتی دل؟
گرمای داغ ِ سینه را حس کن

                                               بادوم 


 

نوشته شده در 86/02/05ساعت 6:16 PM توسط بادوم| |

 

تازه رسیدم، حدودا ۵ یا ۶ ساعته...
به محض اینکه جور شد اومدم که وبلاگ رو به روز کنم! (نیست که خیلی خواننده داره، از اون نظر! )

فقط اینو بگم، هیچ جا خونه ی آدم نمی شه!

امیدوارم امسال جزو سال هایی باشه که توش به خیلی از آرزوهاتون برسین...
در ضمن سال نو مبارک... ۱

حوض خانه ی بروجردی ها-کاشان

سرداب خانه ی ملک التجار- یزد

پنجره ی باغ دولت آباد- یزد

 

۱. هرچی فکر می کنم می بینم من امسال همراه اومدنِ سال نو، نو نشدم...

 

نوشته شده در 86/01/08ساعت 0:51 AM توسط بادوم| |

 

» به آنان كه با قلم تباهي درد را به چشم جهانيان پديدار مي‌كنند بهاران خجسته باد

22 بهمن مبارك. اما نه به شما. چون براي شما مبارك و خجسته نيست. 22 بهمن مبارك. به اونايي كه با قلم زيباشون شور انقلابي رو تو دل جووناي ما انداختن و شعله‌هاي قيام رو شعله‌ور كردن. 22 بهمن مبارك. به همه اونايي كه نوشتن ما پيروزيم. به همه اونايي كه هادي و راهنماي ملت بودن. به همه اونايي كه نوشته‌هاشون بوي عشق به وطن ميده. درود. سلام. تبريك. به علي شريعتي، به مهدي بازرگان، به محمود طالقاني، به محمد و سعيد و اصغر، به مرتضي مطهري و به همه اونايي كه سختي كشيدن تا پيروزي بهمن 57 به دست بياد. درود. سلام. تبريك.

 

» پاينده باد ايران

در زير باران گلوله‌هاي داغ

پاشيده بر اين خاك بذر هزاران باغ

آنان كه بي‌پروا جان را فدا كردند

در شوره زار اشك جنگل به پا كردند

در بستر تاريخ از خون اين ياران

حماسه مي‌جوشد از چشمه عصيان

آن لحظه كه دژخيم فرمان آتش داد

سيلاب آزادي با خون به راه افتاد

در لحظه اعدام، معراج اين ياران

فريادشان اين بود پاينده باد ايران

 

شاهكار امسال صدا و سيما؛

» توهين به خسرو گلسرخي

وقتي از دوستام شنيدم كه تلويزيون دادگاه گلسرخي رو پخش كرده، حسرتي خوردم تمام و كمال و با همه مخلفات. و تا حدودي تو دلم خجالت كشيدم و ناراحت شدم كه چرا اينقدر از مسئولان نظام بد ميگم و پشت سرشون غيبت‌هاي كبري و صغري و منيژه مي‌كنم. تا اينكه ديشب اون صحنه‌ها دوباره پخش شد. و اين بار حسرت خوردم كه چرا ديدم!!

صحنه‌هايي از مدافعات شهيد خسرو گلسرخي (رهبر چريكهاي فدايي خلق) در بيدادگاه رژيم سلطنتي. و البته قسمتهايي گزينش شده از مدافعاتش كه درباره امام حسين، امام علي و عدالت و شجاعتشون صحبت مي‌كرد. اما شاهكار عظيم صدا و سيما، پخش صحبتهاي تئوريسين راست وحشي بلافاصله بعد از پخش دادگاه گلسرخي بود. تا اونجايي كه يادم مياد آقا كريم پورازغندي اينطور حرف ميزد: « ... اين آدم ماركسيست لنينيست صحبتهاش رو با اسم علي و حسين شروع كرد، اينقدر ضعف اعتقادي داشتن ... اونها [خسرو و يارانش] يه مشت جوونك پر شور بودن كه دو سه تا جزوه خونده بودن و شده بودن رهبر و تئوريسين فدايي‌ها، چيزي بارشون نبود كه، فكر هم مي‌كردن كه خيلي مي‌فهمن ... همين آقا [خسرو گلسرخي] وقتي افتاده بود انفرادي همه شور و هيجانش خوابيده بود و كم آورده بود ... و بعدها هم كشته شد و گفتن شهيد شده ... ». من كاري به خط فكري چريكهاي فدايي خلق ندارم. اما اين نهايت بي‌شعوري، نفهمي و بي‌انصافي اين آقاست كه در مورد شهيد انقلابش اينطور حرف ميزد. مي‌خوام ازش بپرسم: آقاي تئوريسين (كه هر وقت تلويزيون صحبتهاي تو رو پخش مي‌كنه، بي‌بي‌م ميگه بزن اون كانال باز اين ديوونه اومد زر زر كنه)، اون سالهاي انقلاب كه اين جوونا سد ترس و وحشت رو با خون خودشون شكستن تو كجا بودي؟ تو كدوم سوراخ قايم شده بودي؟ چه غلطي مي‌كردي؟ اين جوون پر شور كه ازش به عنوان نفهم نام بردي، وقتي قاضي گفت از خودت دفاع كن، جواب داد من از خودم هيچ دفاعي نمي‌كنم و فقط از خلق ايرانم دفاع خواهم كرد. واقعا متأسفم براي صداوسيما و بيشتر از همه براي آقا كريم پورازغندي.

 

» انرژي هسته‌اي، به چه قيمتي حق مسلم ماست؟؟؟!!!

اين روزها كشورمون تو شرايط بدي قرار داره. از طرفي تحريمهاي اقتصادي، از طرفي خطر حمله‌هاي نظامي سلطه‌گران و بدتر از همه حماقت سردمداران مملكتمون، كشور رو به سوي نابودي و فنا مي‌بره. اين روزها رسانه‌هاي ملي فقط حرف از آزادي و استقلال كشور مي‌زنن و اينكه بايد بدون توجه به فشارهاي موجود، همچنان روي خط باريك دستيابي به انرژي غيرصلح‌آميز هسته‌اي حركت كنيم. 19 ماهه كه دولت نهم كار خودش رو شروع كرده و هنوز از بزرگترين شعار انتخاباتي مرد اولش (آوردن پول نفت به سر سفره‌ها) هيچ خبري نيست. و البته شرايط اونقدر نامساعدتر هم شده كه خودتون بهتر مي‌دونيد. و البته آقاي رئيس‌جمهور عزيز گلمون!! كه اصلا نگران آينده كشور نيست (طبق گفته خودش) و همه فكر و حواسش دنبال اينه كه با جرج بوش احمق كل بندازه. فعلا براي كشور ما، براي مردم ما، براي اونا آدمهايي كه تو روستاهاي دورافتاده و تو فقر زندگي مي‌كنن، داشتن انرژي هسته‌اي از هرچيزي مهمتره. كيك زرد آقاي پرزيدنت شكم اون بچه‌هايي رو كه شب سر گرسنه رو بالين مي‌ذارن، سير مي‌كنه. و چند وقت ديگه كه شرايط از اين هم بدتر شد، باز هم رقابت رئيس‌جمهور ما و امريكايي‌ها بر سر تصاحب عنوان احمق‌ترين ادامه پيدا خواهد كرد. انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست!!!

 

» قسم به اسم آزادي به لحظه‌اي كه جان دادي

عكسها رو دونه‌دونه نگاه مي‌كنم و خجالت هم نمي‌كشم. بدنهاي زخمي و پرتاولشون رو مي‌بينم و فقط دلم به حالشون مي‌سوزه. با خودم فكر مي‌كنم اگر من به جاي اينها بودم، چقدر تحمل مي‌كردم و حرفي نمي‌زدم؟ كبريت رو روشن مي‌كنم و دستم رو روش مي‌گيرم و خيلي زودتر از اوني كه فكرش رو مي‌كردم شعله كوچيك آتيش رو فوت مي‌كنم تا خاموش بشه. زير لب مي‌گم: چه جوني داشتن اينا. واقعا بعضي‌ها چقدر راحت از جونشون گذشتن تا ايران سربلند و آزاد بشه و من چقدر تلاش كردم و مي‌كنم تا ايران سربلند باقي بمونه؟؟؟ هيچي. من فقط دنبال سود خودمم. فقط دنبال اينم كه از خرس (دولت) يه مو به غنيمت بكنم. من هرجا وارد ميشم دنبال اينم كه يه چيزي رو دودر كنم و بعدش هم افتخار كنم كه اموال دولت رو غارت كردم. من حتي به پرچم مزار شهدا هم رحم نمي‌كنم و اون رو براي بردن به استاديوم مي‌پيچونم. من آدم سياسي هستم. طرفدار حزب بادم. وقتي كارم تو ادارات دولتي و صندوق‌هاي قرض‌الحسنه گير مي‌كنه، يه من ريش مي‌ذارم و تسبيح دست مي‌گيرم و وقتي اهورا پيغام ميده مي‌خواد بياد ايران، لباس سفيد مي‌پوشم، شصت تيغ مي‌كنم و تو ميدون آزادي منتظرش واميستم. من فقط دنبال سهم خودم هستم. همه چيز بايد فقط براي من باشه. در غير اين صورت من يه مخالفم در حد مغولها و بايد همه‌چيز رو غارت كنم. من وقتي مي‌خوام سوار اتوبوس بشم، تا اونجايي كه بشه سعي مي‌كنم بليط ندم و تا راننده سراغم نياد و داد و بيداد نكنه دست تو جيبم نمي‌كنم (واقعا اين راننده‌ها چقدر نديد بديدن). من تو تمام بحث‌هاي سياسي دانشگاه و خيابون و كوچه و بازار و صف نونوايي بربري و ... شركت فعال مي‌كنم و تو همه‌شون مخالف دولت هستم. از دولت موقت بازرگان بگير تا دولت هميشگي احمدي‌نژاد. من براي پيش‌برد اهدافم رشوه ميدم و اگه پا بده اختلاس هم مي‌كنم و هميشه تو جمع، شعار مبارزه با ثروت‌هاي بادآورده سر ميدم. من رنگ زرد و شكم چسبيده به كمر بچه همسايه‌مون رو مي‌بينم، اما سعي مي‌كنم نفهمم كه علتش گرسنگيه و به خودم اطمينان ميدم علتش خوردن سيب كاله. من تا اونجايي كه بتونم تلاش مي‌كنم از ساعت كارم كم كنم. دير برم سر كار و زود برگردم. آخه من بايد تو آغوش خانواده‌م باشم. من از كارم مي‌زنم، من تو شير آب مي‌بندم و تو خمير نون يه عالمه جوش شيرين مي‌ريزم. من يه ايرانيم. يه دودره باز. يه كم‌كار. يه آدم كه راحتي مي‌خواد، بدون سختي كشيدن. من همه خوبي‌ها رو فقط براي خودم مي‌خوام و دوست دارم كشورم هم آباد باشه، دوست دارم پيشرفت كنم و دست ابرقدرتها رو از پشت ببندم. من يه ايرانيم. قسم مي‌خورم كه به كارهام ادامه بدم. قسم مي‌خورم كه تا آخرين نفس راهت را ادامه خواهم داد...اي شهيد۱

 

۱. برگرفته از وبلاگ Lootimammad  

 

 

 

» باید بگم به نظر من نوشته ی جالبی بود!

 

» در مورد توهین به خسرو گلسرخی چون من فقط فیلم دادگاه رو دیدم و حرفهای آقای کریم پورازغندی رو در موردش نشنیدم نمی تونم نظر بدم...

 

» در مورد حق مسلممون که همون انرژی هسته ایه تا حدود زیادی با نوشته های دوستم موافقم.

 

» و در مورد بند آخر که به نظرم خیلی عالی نوشته شده و تمام حقایقی که هر روز باهاشون مواجهیم خیلی خوب توش بیان شده،

نمی دونم می شه به ایرانی بودن افتخار کرد یا باید از ایرانی بودن...

 

»»» خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم...

 

 

نوشته شده در 85/11/23ساعت 10:4 AM توسط بادوم| |

گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب

                                      کآشوب در تمامی ذرات عالم است...

 

نوشته شده در 85/11/09ساعت 8:45 PM توسط بادوم| |

شمع ها را فوت می کنند و کف می زنند
با چشم های حیرت زده به مردم آشنا و ناآشنا نگاه می کند.
از شدت هیجانی که برای سنش زیاد است، چانه اش می لرزد و با صدای بلند و تمام قدرتی که در یک کودک یک ساله سراغ داریم، گریه می کند.
بیچاره کوچک است، تحمل هجوم اصوات غریبه را ندارد.

                                               * * * * *

سه سال بعد در میان همسالان خود می خندد و همه ی حواسش جمع کیک روی میز است، به تعداد زیاد بچه ها نگاه می کند و می داند که اکثر آنها به همان چیزی فکر می کنند که او فکر می کند، پس نقشه می کشد که قسمت بزرگتری از کیک را نصیب خود کند، هرچه باشد او صاحب کیک است!

                                                * * * * *

همیشه در روز تولدش مجبور است لباس های گرم بپوشد. مادرش بلوز یقه اسکی ِ قرمز رنگ که رویش طرح گل های ریز دارد را تنش میکن و لپش را می بوسد.
لبش را ورمی چیند و اخم میکند، خوب چه کار کند؟! این لباس را با آن یقه ی زشتش  اصلا دوست ندارد! زمستان هم با آن سرمایش!!!
 دلش می خواهد مثل خواهر و دخترخاله اش توی ِ جشن تولد، دامن پرچین و لباس های آستین کوتاهِ نخی ِ نازک بپوشد و در حیاط دور خودش بچرخد تا چین ها دور پایش بپیچند، اما حیف که متولد زمستان است. تنها چیزی که دلش را خنک می کند این است که مجبور نیست مشترک با کسی تولد بگیرد، چون او تنها بچه ی خانواده است که در این ماه از سال متولد شده.

                                               * * * * *

دبیرستان که می رود دیگر تولد گرفتن به روش ِ قبل، برایش افتِ کلاس دارد. توی مدرسه بچه ها برایش هدیه می آورند و او هم برای تشکر آنها را در یک کافه به کیک و یک نوشیدنی ِ گرم دعوت می کند.

دیگر از پوشیدن بلوز یقه اسکی ِ کاموایی ناراحت نمی شود، عاشق زمستان است و به خودش افتخار می کند که در یکی از سردترین روزهایش به دنیا آمده...

                                               * * * * *

وارد دانشگاه می شود، یک فضای بزرگ با دوستانی که همه حس می کنند بزرگ شده اند...
یعنی تولد ها هم بزرگ شده اند؟؟
سال اول دانشگاه، هنوز آنقدری با بچه ها صمیمی نشده که تولد بگیرد،
سال دوم یکی از بچه ها تولد کوچکی می گیرد و باب تولد را بین بچه ها باز می کند.
روز تولد که می رسد با هم می روند یک جایی می نشینند و انقدر می خورند و می خندند که نمی توانند از جایشان بلند شوند. کادوها را باز میکند، آنها هم بزرگ شده اند، نه از آن نظر، از آن یکی نظر.

                                               * * * * *

چند ساعت دیگر یکسال بزرگتر می شود،
بیست و دو سال به همین سادگی و شتاب گذشت...
او اما باز هم مثل قبل بازیگوش است.
مثل قبل...؟
خوب نمی شود گفت کاملا مثل قبل. روزگار با غم هایش او را آرام کرده است و دیگر آنقدر ها حوصله ی بازیگوشی ندارد.
مادرش می گوید، هم سن ِ او که بوده یک خانه را می گردانده،...هووووومممممم...گرداندن ِ یک خانه باید کار سختی باشد...
با خودش فکر می کند کاش امسال هم هدیه ها مثل خودش بزرگتر شوند، البته نه از آن نظر، از آن یکی نظر...!

نوشته شده در 85/11/03ساعت 10:15 AM توسط بادوم| |

امتحان!

       امتحان!!

              امتحان!!!

این دیگه آخریشه...

یعنی می شه از شنبه بتونم دوباره زندگی رو تجربه کنم؟؟!!!

متن زیر محض خالی نبودن عریضه تقدیم می شود...!

Chain Of Love

He was driving home one evening,
In his beat up Pontiac
When an old lady flagged him down,
Her Mercedes had a flat
He could see that she was frightened,
Standing out there in the snow
'Til he said I'm here to help you ma'am,
By the way my name is Joe

She said I'm from St. Louis,
And I'm only passing through
I must have seen a hundred cars go by,
This is awful nice of you
When he changed the tire,
And closed her trunk
And was about to drive away,
She said how much do I owe you
Here's what he had to say

You don't owe me a thing, I've been there too
Someone once helped me out,
Just the way I'm helping you
If you really want to pay me back,
Here's what you do
Don't let the chain of love end with you

Well a few miles down the road,
The lady saw a small cafe
She went in to grab a bite to eat,
And then be on her way
But she couldn't help but notice,
How the waitress smiled so sweet
And how she must've been eight months along,
And dead on her feet

And though she didn't know her story,
And she probably never will
When the waitress went to get her change,
From a hundred dollar bill
The lady slipped right out the door,
And on a napkin left a note
There were tears in the waitress's eyes,
When she read what she wrote

You don't owe me a thing,
I've been there too
Someone once helped me out,
Just the way I'm helping you
If you really want to pay me back,
Here's what you do
Don't let the chain of love end with you

That night when she got home from work,
The waitress climbed into bed
She was thinkin' about the money,
And what the lady's note had said
As her husband lay there sleeping,
She whispered soft and low
Everything's gonna be alright, I love you Joe

                                                                              [ Clay Walker ]

نوشته شده در 85/10/27ساعت 6:57 PM توسط بادوم| |


Design By : Night Skin