دِلگویه
پشتِ آن باغ بزرگ زیر آن سرو ِ بلند و بدور از گل ها و بدور از آن خاک خاک ِ آن باغ که نمدار شده از تراویدن ِ باران در دوش می نشینم و دلم باز عاشق تر از آن غنچه ی سرخ باز گریان تر از آن سوسن ِ مست رو به خورشید طلایی دارد می گشاید روزن تا مگر شعله ای از آتش ِ هور برسد تا دم ِ تنهایی او و بگرداند گرم خانه ی سرد ِ پر از غصه ی او دل من پر ز غم و من خندان من ز شادی لبریز دلم اما عطشان نه خودم می فهمم نه دگر کس فهمد که چرا قلب ِ دلم باز گرفتست امروز نفسش تنگ و رگش گویی بستست امروز شاید این شادی من غم ِ صد ساله بود که چو صد سال از آن می گذرد دگرش نیست همان سوزش ِ شب های نخست شاید عادت کردم وچنین است که دل آه کشد اما من همچنان نغمه ی مستی خوانم... بادوم
| Design By : Night Skin |

